صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   سه شنبه، 18 بهمن 1390 - 10:57   
  تازه ترین نوشته ها:در اهمیت داستان کوتاه     هر چه داریم     وقتی عود روشن کردم     بیشترین محصول     می دانم نگرانی       
- اندازه متن: + -  کد خبر: 93دوشنبه، 18 مرداد 1389 - 10:48
برای فرشته کوچولو
خم می شوم و آرام بسته را جلوی زن می گذارم و به سرعت از آنجا دور می شوم...
  

دلم برای زنی که زیر چادر رنگ و رو رفته اش کنار ایستگاه چمباتمه زده می سوزد. از خیر بسته گزی که برای خواهر کوچولویم گرفته ام و گوشه اش نوشته ام"برای فرشته کوچولو" می گذرم.
خم می شوم و آرام بسته را جلوی زن می گذارم و به سرعت از آنجا دور می شوم و یکی دو ساعتی را در پارک مجاور می پلکم و به آن زن فکر می کنم ...
طبق معمول مادر یک ساعتی زودتر از من از سرکار برگشته، این را از قابلمه روی گاز می فهمم. آرام می روم بالای سر خواهرم که گوشه اتاق خوابیده. جعبه ای را محکم به سینه اش چسبانده. سرم را برای بوسیدن پیشانیش نزدیک می کنم؛ با دیدن نوشته روی  جعبه کف اتاق ولو می شوم:"برای فرشته کوچولو"

تعداد بازدید: 503 ،    
  

نظرات کاربران: 9 نظر (فعال: 9 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب ( قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)
* نام: محمدرضا وحیدزاده       پست الکترونیکی: http://piyaderavi.blogfa.com/       کشور: دوشنبه، 18 مرداد 1389 - 13:34
نظر: سلام سیدجان. خیلی جالب بود. فقط یک مشکل زمانی داشتم. نفهمیدم اگر پسر در راه خانه بسته ‌را (به اشتباه) به مادر تقدیم کرده و بعد به خانه برگشته است، چگونه مادر یک ساعت زودتر از او رسیده و ناهار را نیز آماده کرده است؟! در حالی که به طور طبیعی باید دیرتر یا حداقل همزمان به خانه می‌رسیدند! این سوال کمی از لذتم از حادثه داستان کاست!
 1       3 
* نام: محمدرضا وحیدزاده       پست الکترونیکی:       کشور: دوشنبه، 18 مرداد 1389 - 14:23
نظر: خب حالا بهتر شد. به این می‌گن نقد آنلاین!
 3       0 
* نام: مربم       پست الکترونیکی: maryamgoole_3000@yahoo.com       کشور: سه شنبه، 19 مرداد 1389 - 14:21
نظر: سلاام...عالی بود ولی همین خلآ که واسه ببیننده قبلی بود واسه منم هست!چطور او مادرش بوده؟ممنون میشم
 0       2 
* نام: مسعودمدرسی       پست الکترونیکی: shooli2007@yahoo.com       کشور: چهارشنبه، 20 مرداد 1389 - 09:45
نظر: سید عزیز . مثل همیشه زیبا بود و غافلگیر کننده. دست مریزاد
 3       0 
* نام:       پست الکترونیکی:       کشور: شنبه، 23 مرداد 1389 - 17:23
نظر: دقت نکردی چی شد؟! گفته بعد از اینکه بسته رو دادم یکی دو ساعتی تو پارک پلکیدم. افتاد؟!
 2       0 
* نام: نوریان       پست الکترونیکی:       کشور: دوشنبه، 1 شهریور 1389 - 16:22
نظر: شوکه شدم
خیلی زیبا بود
به منم سر بزنیدhttp://www.hamady.blogfa.com
 2       0 
* نام: فرناز       پست الکترونیکی: funnyfa58@gmail.com       کشور: یکشنبه، 7 شهریور 1389 - 07:44
نظر: شاهکاره یه شاهکار غافلگیرکننده
اول بغض کردم و حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم
ولی بعد صورتم به خنده باز شد وقتی نظر این دوستمون را خوندم خیلی متعصبانه گفته:دقت نکردی چی شد؟! گفته بعد از اینکه بسته رو دادم یکی دو ساعتی تو پارک پلکیدم. افتاد؟!
باهاش موافقم یه دنیا

 1       0 
* نام: مزدک       پست الکترونیکی:       کشور: سه شنبه، 16 شهریور 1389 - 10:17
نظر: یعنی مامان خودشو نشناخته؟
...................................
چنانچه نگاهی به زنان متکدی ای که کنار و گوشه شهر نشسته اند(بعضا) بنگریم می بینیم که طوری چادرشان را به سر می کشند تا شناخته نشوند.

 0       0 
* نام: عبداله       پست الکترونیکی: abdol_bastami@yahoo.com       کشور: دوشنبه، 22 شهریور 1389 - 23:21
نظر: بلی اینکه مدتی در پارک. دیگر اینکه در چادر خودش را پیچیده. سوم اینکه همیشه یکساعت زودتر مادره خانه میامده. چهارم همیشه مادره گدائی میکرده و به بچه ها میگفته سر کار میروم. پنجم با پول گدائی قابلمه بار و غذا برا بچه هاش میگذاشته. ششم نویسنده با قابلمه روبرو میشود نه با مادره واز یک نوحه خوانی بیجا پرهیز. هفتم بقدری خلاقانه است که باورم نمیشود همه مایه داستان از خود نویسنده باشد. هشتم بی کم و کاست ومحتصر و موجز و ماندنی نقل دهان به دهان. .
 0       0 

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
 
 
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا