- چقدر این مرد پیر و فرتوته؟!
جوان ساک ورزشی اش را از روی دوشش جابجا کرد و دوباره به صورت پیرمرد خیره شد. پیرمرد جلوی کیوسک روزنامه فروشی ایستاد.
- اگه ما هم می خوایم تو پیری به این روز بیافتیم، نخواستیم خدا!
جوان گاز موتورش را گرفت و به چهار راه رسید.
وقتی صدای ترمز شنیده شد مردم به طرف چهار راه دویدند.
وقتی بالای سرش رسیدند چشم هایش به ابرهای کوچک و بزرگ توی آسمان خورده بود.
پیرمرد هنوز چشمش به روزنامه بود. روزنامه ای را برداشت و سکه ای را به صاحب کیوسک داد و آرام راه افتاد ... |