پیرمرد آرام وضو گرفت. علی کوچولو هم مثل همیشه به تقلید از پدربزرگ تندی صورت و دستش را شست. پیرمرد سجاده اش را وسط اتاق پهن کرد. بوی یاس فضای اتاق را پرکرد. علی سجاده کوچکش را که مادر حاشیه اش را گلدوزی کرده بود کنار سجاده ی پدربزرگ پهن کرد. پدربزرگ نگاه مهربانانه ای به او کرد وبا تبسم گونه ی علی را بوسید.
پیرمرد با آرامش خاصی سوره ی حمد را قرائت کرد. علی همچنان ایستاده بود و منتظر که پدربزرگ زودی به رکوع و بعد به سجده برود. پیرمرد به رکوع رفت و پس ازمکثی کوتاه دوباره بلند شد و آرام به سجده رفت. علی سرش را روی مهرگذاشت. پیرمرد چیزی را با صدای حزن انگیزی زمزمه می کرد. علی زبان می چرخاند و پچ پچ می کرد،یعنی ذکر می گویم. دقایقی گذشت. صدای پیرمرد قطع شد. علی دیگرخسته شد و سرسجاده اش نشست. تاب نیاورد و سوار پدربزرگ شد. پیرمرد آرام به پهلو روی سجاده ولو شد و چشم های نیمه بازش به گوشه ی اتاق گره خورد ... |