وقتی جمله ای با این مضمون از "تام کروز" (بازیگر نقش اول این فیلم) نقل شد احساس غروری عجیب و فراموش شده ای به من دست داد که قابل وصف نیست. تام کروز به همراه فرمانده شجاع سامورایی ها در جبهه ای که بازگشتی در آن نیست پشت تپه ها به انتظار نشسته است. به انتظار مرگی سراسر عزیز و عزتمند. تعداد سامورایها اندک است. تعداد نیروهای دولتی بی شمار است. آراسته و مجهز. آنها به زور می خواهند تا سامورایی ها شمشیرهایشان را زمین بگذارند و فرهنگ جدید و بی نام ونشان غرب را بپذیرند. نیروهایی که مجهز به توپ و تفنگ و مسلسلند. اما در مقابل فقط پانصد سامورایی که سلاحی جز شمشیر ندارند صف آرایی کرده اند.
وقتی دیدم فرمانده بزرگ سامورایی ها با شنیدن داستان سیصد سرباز ایرانی قوت قلب گرفت و لبخنی از سر غرور زد اشکی غریب و وصف ناشدنی از گونه هایم سر خورد و شوری اش تا عمق وجودم نشست.
در این فیلم تمام ساموراییها در جنگی نابرابر باعزت و شرف کشته شدند. تا جایی که همه سربازان دشمن در مقابل این همه جانفشانی و شجاعت و آرامان های ملی شان سر تعظیم خم کردند و احترامشان نمودند.
البته از اینگونه اتفاقات غرور برانگیز در فیلم های آن سوی آبهای کثیف! هرازگاهی رخ می دهد. مهم این است که ما ایرانی ها آنقدر از اینگونه اتفاقات تاریخی داریم که اگر به هرکدامشان بپردازیم برای ده ها سال رگ غیرت جوانان ما در مقابل هر نیروی متجاوزی سرخ خواهد ماند. اگر خوب پرداخته شود که نمی شود. دلیلش این همه جانفشانی در سالهای دفاع مقدس. و البته این همه آثار قلمی و فیلمی یکبار مصرف!
کم کم حماسه های تاریخی ما برای نسل کنونی به فراموشی سپرده می شود. نسلی که مجبور است با نسخه های غربی رستم و سهراب و اسفندیار و...خودش را بشناسد. تاریخش را بشناسد. نسلی که 300 غربی اش غرورش را جریحه دار می کند. نسلی که هم سن و سالانش را در جبهه های جنگ می بیند اما نمی تواند با آنها ارتباط برقرار کند.
چقدر بودجه های هول هولکی و فیلم های وقت پرکن از حماسه هامان داریم که هرکدامشان برای افتخار یک کشور کافی است.
چقدر دلم برای جمله های تام کروز تنگ می شود...
" سیصد تن از سربازان ایرانی چنان عرصه را بر هزاران سرباز یونانی تنگ کردند..." |