روز امتحانم نبود؛ به همین خاطر همراه پدرم رفتم بیجار1. پدرم زنبیل های شلتوک برنج را به کول گرفت و با زحمت راه افتاد. مادرم را که بین زن ها کمر راست کرده بود شناختم. چندباری برایش دستی تکان دادم و از خوشحالی بالا و پایین پریدم. مادرم مرا که دید دستش را یکی دوبار بالا وپایین کرد، یعنی بروم پیشش. پاچه پیژامه ام را بالا زدم و از روی مرز2 راه افتادم. تک و توک صدای قورباغه شنیده می شد. مادرم هرازگاهی نیم نگاهی به من می انداخت و دوباره خم می شد و شلتوکهای برنج را با مهارت خاصی تندی توی بیجار فرو می کرد.
دیگر به بیجار خودمان رسیدم. پدرم شلتوکها را توی تشت زن ها خالی کرده بود و داشت با دمرده3 جاهایی از زمین را که هنوز نشا نشده بود هموار می کرد. حلیمه خانوم، زن همسایه که به صورت قرضی4 برای ما نشا آمده بود سرش را بلند کرد و درحالیکه عرق پیشانی اش را با ساعدش پاک می کرد گفت :« آقا اسماعیل! سلام! چه عجب کردی، خوبی پسر؟!» بعد روکرد به مادرم وگفت: « امروزمگه امتحان نداشت ؟» مادرم نگاهی به من انداخت و با تبسم گفت:« نه، دیروز امتحانش بود.» .انسیه دختر مش کریم کمرش را صاف کرد و با خنده گفت: «امتحان؟! کلاس اوله دیگه، حالا مگه چند تا کتاب دارن؟!» تا این جمله را گفت همگی زدند زیرخنده. پدرم که دست هایش را روی دسته دمرده گره زده بود گفت:« اسماعیل! پسرم! بیا اینجا روی مرز بشین، اینجا خشکه» با احتیاط از روی مرز رفتم همان جایی که پدر گفته بود نشستم...
قطرات درشت عرق از پشت گوشم سُر می خورد و یقه ام را خیس می کرد. پاهایم را یواش گذاشتم توی آب و چهار چشمی مواظب بودم که زالویی یا کرمی نیاید طرفم.
یک ساعتی ازآمدنمان گذشت. پدرم دسته دمرده را روی مرز گذاشت و به طرف زنبیل غذا رفت . اول توی بشقاب ملامین کمی کته ریخت و بعد به همراه یک نصفه تخم پخته اردک و یک بوته ی کوچک سیر آمد طرفم.
-همین جا بشین صبحانتو بخور، بشقاب رومحکم بگیر دستت... نریزیا.
سرم را به علامت چشم تکان دادم و مشغول خوردن صبحانم شدم، گه گاهی هم نیم نگاهی به اطراف پایم می کردم!
یکی دو لقمه بیشتر تو بشقابم نمانده بود که حس کردم پاشنه پایم می خارد! بشقابم را گذاشتم کنارم و پایم را از آب درآوردم تا بتوانم خوب آن را بخارانم. دستم که به پاشنه ی پایم خورد چیز نرمی شبیه ماکارانی توجه ام را به خود جلب کرد... وای خدای من! «زالو ...زالو... مامان! زالو ...بابا...»
پدرم که به من نزدیک تر بود تندی آمد و زالویی را که محکم به پایم چسبیده بود از پایم جدا کرد و انداخت توی بیجار همسایه. اصلا دست خودم نبود، خیلی ترسیده بودم. مدام گریه می کردم که ناگهان پدرم با صدای بلندی گفت: « بسه دیگه، چته؟ چرا کولی بازی در می آری؟ سگ که گازت نگرفته، خجالت داره با این قد و قوارت، حیوون خدا رو ترسوندی!ً» صدایم توی حنجره خفه شد. آرام اشک هایم را پاک کردم و سرجایم نشستم. محبوبه خانوم که کمی مسن تراز بقیه بود با نگاه محبت آمیزش رو کرد به من و گفت:«فردا می خوایم بریم برات خواستگاری! دیگه بزرگ شدی، زالو که ترس نداره داداشی» بعد زالویی را که روی ساق پایش چسبیده بود نشانم داد؛
- ببین، اینم داره غذا می خوره!»
با این حرفش دوباره همگی زدند زیرخنده، کفری شده بودم، احساس می کردم دارند مسخره ام می کنند.
هوای گرم وشرجی خرداد بدجوری اذیتم می کرد، تقریبا به جز صدای تک و توک قورباغه ها و صدای پای زنها که از زمین کنده می شد و دوباره جای دیگری فرو می رفت، صدای دیگری شنیده نمی شد. کم کم داشت حوصله ام سرمی رفت.
یک ساعتی از این ماجرا نگذشته بود که پدرم رو به جاده ایستاد و دست راستش را روی پیشانیش سایبان کرد:
- « اون عمو رحیم نیست ؟!»
- مش حس..ن ! مش حس..ن ...! زن ها یکی یکی کمرشان را صاف کردند و به سمت صدا خیره شدند. – مش حس..ن! مش حسن...! محبوبه خانوم گفت: « چرا؟ خودشه، پیرمرد چرا می دوئه ؟!» پدرم برای عمورحیم که سراسیمه به سمت ما می دوید دستی تکان داد و چند قدمی به استقبالش رفت. عمورحیم از بس دویده بود از نفس افتاده بود.
- مش حسن! خرمشهر! خرمشه..ر!
پدرم گفت:« خرمشهر چی؟! حرف بزن ببینم چی می گی عمورحیم !»
عمورحیم که اشک توچشمهایش حلقه زده بود نفسی تازه کردو گفت :« خرمشهر آزاد شده، «خرمشهر آزاد شده! – راست می گی؟! تورو به علی !هی... هی...»
زن ها با شنیدن کلمات بریده بریده عمورحیم شلتوک ها را به هوا پرتاب می کردند و ازخوشحالی کل می کشیدند و همدیگر را درآغوش می گرفتند و مدام به همدیگر تبریک می گفتند!
پدرم مدام عمو رحیم را می بوسید و روی مرز بالا و پایین می پرید و داد وهوار می کرد! عمو رحیم روی مرز نشست و یک دل سیرگریه کرد.
–بلندشو مرد! بلندشو ببینم!» موتورسوارها توی جاده با چراغ های روشن و بوق های ممتد مدام می رفتند و می آمدند.
خیلی گیج شده بودم. با تعجب نگاهشان می کردم و آرام با خودم زمزمه می کردم:«خرمشهر، خرمشهرآزاد شده، خرمشهردیگه کیه؟! عجب آدم محبوبیه که مردم اینقدر واسه آزاد شدنش خوشحالند؟!»
دیگر شب شده بود اما هنوز کم و بیش از توی محل صدای بوق موتورسوارها می آمد. مادرم که شام را حاضرکرد پدر گفت :« بابا! اسماعیل! اون تلویزیون رو روشن کن ببینم چه می گه؟» از لحظه ای که شنیده بود خرمشهر آزاد شده یک جوردیگه ای شده بود، خیلی خوشحال بود، مدام لبخند روی لبش بود و می گفت و می خندید. پیچ کوچک و سیاه تلویزیون را چرخاندم. پس از مکثی کوتاه صفحه تلویزیون روشن شد. چند دقیقه ای از شروع اخبار گذشته بود. مارش نظامی و خوشحالی مردم شهرهای سراسر ایران و رزمنده هایی که سرشان را به دوربین نزدیک می کردند و تکبیر و مرگ برصدام می گفتند تا ساعتها پشت سرهم از تلویزیون پخش می شد.
شام را که خوردیم رفتم پیش پدرم و گفتم : بابا! این خرمشهرکیه ؟ پدرم درحالیکه از این حرفم خنده اش گرفته بود مرا روی زانویش نشاند وگفت : پسرم! خرمشهر یکی از شهرهای قشنگ ایرانه. بعد مکثی کرد و چهره اش درهم رفت.
- البته قشنگ بود اما الان ... خدا لعنتش کنه.
مادرم که پیچ سماور را بازکرد و توی استکانها آب جوش ریخت.
- خب نمی دونه پسرم، طفلکی ...
بعد مثل همیشه لحظه ای توی چشاهایم خیره ماند.
– ببین پسرم ! خرمشهر یکی از شهرهای ماست که این صدام از خدا بی خبر از همان اوایل جنگ به زور از ما گرفت. پدر بعد از مکثی کوتاهی ادامه داد: بچه هامون... یعنی این رزمنده ها که توی تلویزیون می بینی اون اوایل دستشون خیلی خالی بود ... حرفشو قطع کردم و گفتم: مگه صدام گفته بود باید پول بدین تا خرمشهر دوباره مال خودتون باشه؟ پدر با شنیدن این حرفم خندید.
- نه پسرم؛ دستشون خالی بود یعنی اینکه درمقابل عراقیها که کلی هم تفنگ دارند، تفنگهای ما خیلی نبود، اصلا خیلی کم بود، تازه یه کم تفنگی هم که داشتیم قدیمی بودند، به درد جنگ که نمی خوردند. گفتم : مثل تفنگ بابا بزرگ ؟!
-ها بارک ا... مثل تفنگ بابا بزرگ.
خلاصه پدر کلی ازمقاومت بچه های خرمشهر گفت و اینکه چقدر خوب جنگیدند و تا آخر ایستادند و خیلی هاشان شهید شدند ... دوست داشتم من هم میان همان بچه هایی که سرازپا نمی شناختند و شادی می کردند باشم .
- اسماعیل! اسماعیل! مامان چایتو بخور بعد هم برو سراغ درسهات. فردا امتحان چی داری مادر؟ با شنیدن صدای مادر به خودم آمدم و گفتم : فارسی ، فارسی مامان؛ همشو بلدم مثل آب خوردن، می خوای بپرسی؟
-باشه ، ولی بازم برو یه نگاهی بهش بنداز، ضرر نمی کنی که ؟!
سرم را به علامت چشم تکان دادم و رفتم توی اتاق. دکمه ی متوسط پنکه زمینی را فشاردادم و راست گرفتم طرف خودم. بالش کوچکم را برداشتم و به شکم دراز کشیدم وسط اتاق و شروع کردم به ورق زدن کتاب فارسی ام. مطالبش برایم تکراری بود، چیزی نبود که نخوانده باشم. دستم را زدم زیر چانه ام و به سمت در خیره شدم. ناگهان حواسم رفت به نقشه ایرانی که مادرم برایم پشت در چسبانده بود.
با خودم گفتم: راستی خرمشهر کجای این نقشه است؟ قد�'م نمی رسید. گوشه ی اتاق یک چارپایه ی چوبی بود. آنرا برداشتم و گذاشتم پشت در. آرام رفتم روی چارپایه و با انگشتم دنبال خرمشهر گشتم. توی تلویزیون دیده بودم کجای ایران است به خاطر همین زودی پیدایش کردم، احساس می کردم خیلی دوستش دارم، خواستم ببوسمش اما قدم نمی رسید، بالشم را گذاشتم روی چارپایه و این بارپایم را گذاشتم روی بالش و رفتم بالا. به زحمت روی پنجه های پایم ایستادم. لبهایم را گذاشتم روی کلمه خرمشهر و یک ماچ گنده ازش گرفتم و دوباره زل زدم به اسم قشنگش.
-ای کاش من هم می تونستم اونجا باشم، ای کاش بزرگتر بودم و ...
-نه مامان !؟ نه ... نه مامان بازنکن ...
دیگه کار از کار گذشته بود. مادرم که می خواست برایم میوه بیاورد در را باز کرده بود و ...
طوری ازروی چارپایه پرت شدم وسط اتاق که انگار ازسقف افتاده باشم! نمی دانم چه جوری شد که بعد از یکی دو تا مل�'ق نشستم وسط اتاق. وقتی چشمم افتاد به مادرم، بنده خدا خشکش زده بود. دهانش همینطور باز مانده بود. از حالتش من هم خنده ام گرفت.
حالا نخند کی بخند !
پدرم توی حیاط داشت برای گاوها کاه می ریخت. با شنیدن صدا بدو بدو آمد بالا و وسط چارچوب در ایستاد. همینطور هاج و واج نگاهمان می کرد. وقتی وقتی فهمید قضیه از چه قراره اونم زد زیر خنده...
.......................................................................
1-زمین های زراعی شمال که درآن برنج کاشت می شود . 2-حدفاصل بین دومزرعه یا بیجار که با گل درست می شود. بعضی ازاین مرزها تا نیم متر عرض دارند. این مرزها به خاطرنگه داری آب می باشد . 3-وسیله ای چوبی به شکل" T" با دسته ای بلند که برای هموارکردن سطح ناصاف بیجار بکار می رود . 4-کشاورزان به جای گرفتن مزد بعضا برای یکدیگر کارمی کنند تا موقع نیاز آن کشاورز به همان مقدار برایش کار کنند. |