صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   سه شنبه، 18 بهمن 1390 - 09:49   
  تازه ترین نوشته ها:در اهمیت داستان کوتاه     هر چه داریم     وقتی عود روشن کردم     بیشترین محصول     می دانم نگرانی       
- اندازه متن: + -  کد خبر: 81چهارشنبه، 22 اردیبهشت 1389 - 22:21
دست های نارنجی
آخرین گالن 20 لیتری آب را که خواست بلند کند یک جفت دست که کفش حنایی بود مچ دستش را گرفت!
  

آخرین گالن 20 لیتری آب را که خواست بلند کند یک جفت دست که کفش حنایی بود مچ دستش را گرفت!
-     ایول حاجی! دست خوش بابا؛ هرچی ثواب بود که تنها تنها بالا کشیدی!؟
حاج حبیب لبخندی زد و خودش را کنار کشید. مصطفی یک یا علی گفت و سر گالن را روی دهانه تانکر گذاشت. آب داخل گالن قلپ قلپ کرد و یک دقیقه بعد خالی شد.
-    کاروباری بود ما در خدمتیم حاجی...
حاجی دوباره لبخندی زد و نشست و به تانکر آب تکیه داد. مصطفی پنجاه متری دورتر که رفت ایستاد. دستی برای حاجی تکان داد و دوباره به راه افتاد. حاج حبیب دستش را که بالا آورد پنجاه متر دورتر پر از گرد و غبار شد!
چند متر آن طرف تر انگشت های حنا شده آرام تکان می خورد...

تعداد بازدید: 396 ،    
  

نظرات کاربران: 2 نظر (فعال: 2 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب ( قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)
* نام: حمدی       پست الکترونیکی:       کشور: جمعه، 24 اردیبهشت 1389 - 00:26
نظر: امید چیز خوبیه
ولی از شما بعیده!
با شناختی که از من دارید این امیدواریتون در نهایت خوشبینیه!
 0       0 
* نام: فرناز       پست الکترونیکی: funnyfa58@gmail.com       کشور: یکشنبه، 7 شهریور 1389 - 08:15
نظر: ببخشیدا ولی نفهمیدم چی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 0       0 

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
 
 
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا