آخرین گالن 20 لیتری آب را که خواست بلند کند یک جفت دست که کفش حنایی بود مچ دستش را گرفت!
- ایول حاجی! دست خوش بابا؛ هرچی ثواب بود که تنها تنها بالا کشیدی!؟
حاج حبیب لبخندی زد و خودش را کنار کشید. مصطفی یک یا علی گفت و سر گالن را روی دهانه تانکر گذاشت. آب داخل گالن قلپ قلپ کرد و یک دقیقه بعد خالی شد.
- کاروباری بود ما در خدمتیم حاجی...
حاجی دوباره لبخندی زد و نشست و به تانکر آب تکیه داد. مصطفی پنجاه متری دورتر که رفت ایستاد. دستی برای حاجی تکان داد و دوباره به راه افتاد. حاج حبیب دستش را که بالا آورد پنجاه متر دورتر پر از گرد و غبار شد!
چند متر آن طرف تر انگشت های حنا شده آرام تکان می خورد... |