باید تا پنج دقیقه دیگر جلوی تئاتر شهر می بودم. به میدان انقلاب که رسیدم تاکسی ها یکی یکی از کنارم رد شدند و به مسافرهایی که دربست نمی رفتند چشم غرّه رفتند.
چند متر جلوتر راننده ای با عجله به سمت تاکسی اش رفت. سرش را که داخل اتومبیل کرد ناگهان چنان فریادی کشید که تمام مردمی که آن اطراف بودند به طرفش دویدند! گامم را تندتر کردم. راننده مدام بالا و پایین می پرید و دو دستی برسرش می زد و می گفت:
-بردن! خدا...برد! ای وای بردن!
جلوتر رفتم...
-موبایلم! موبایلمو بردن!
گفتم چی شده؟! باز با گریه هوار کرد: "موبایلم! موبایلمو بردن... ای خدا... یکی یه زنگ به شمارم بزنه..."
گوشیم رو به سمتش گرفتم و گفتم: بگیر. دستم را پس زد و گفت: شما بگیر... شما شمارمو بگیر...
-شمارت چنده؟
دوباره سرش را توی اتومبیل کرد و گفت: 0912 ... ساکت شد! دستش را برد روی داشبورد و با خونسردی گفت: آقا ببخشید اینجا بود... خیلی ممنون!! |