-بابا سلام! دیدی نرگس کوچولوت بازم زودتراومد؟
راستی امروزخانوم معلم ازشما کلی تعریف کرد بابا، بعد منو صدا زد و برد پیش خودش، محکم بغلم کرد وگفت:"راستش
بچه ها! من نرگس روخیلی دوست دارم..."
نمی دونی توچشاش چه اشکی جمع شده بود بابا!
اگه گفتی ریاضی چند شدم؟! چشاتوببند...حالا چشاتو بازکن! بیست شدم ،بیست بابا...
یادته دیروزچقدر با هم تمرین کردیم؟
.........................................
خب دیگه باید برم، آخه مامان نگران میشه. ولی فردا بازم میام باشه؟ فردا قرارمون همین جا!
نرگس کوچولو کوله پشتیش روروی دوشش محکم کرد وآروم خم شد. لب هایش مماس سنگ سرد شد وبعد مکثی کوتاه، سرش رو بلند کرد وتندی دستی تکان داد وآرام از مزارشهدا دورشد... |