صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   سه شنبه، 18 بهمن 1390 - 09:37   
  تازه ترین نوشته ها:در اهمیت داستان کوتاه     هر چه داریم     وقتی عود روشن کردم     بیشترین محصول     می دانم نگرانی       
- اندازه متن: + -  کد خبر: 57پنجشنبه، 24 دی 1388 - 12:53
دستها ی آشنا!
گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد. شعله های خشم و نفرت در صورت همسر برادر کوچکتر زبانه می کشید...
  

گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد.
شعله های خشم و نفرت درصورت همسر برادرکوچکترزبانه می کشید. برادر کوچک هنوز نمی توانست توی صورت برادرش دقیق شود. اصلا زیردست و بال او بود که بزرگ شده بود.
 برادربزرگ لبخندی زد وگفت: "می دونید که من فقط پنج شنبه ها وجمعه ها میام خونه، برید تا ببینم بازقضیه ی این دعوای زنانه چیه"
 زن خون خونش را میخورد. نمی توانست زهرش را نریخته ازآنجا برود. با آرنج به پهلوی شوهرش زد واززیر چادرگل وگشادش چیزی را به دستش داد با چشم هایش به برادر اشاره کرد!
 برادرچند قدم بیشتردورترنشده بود که دستی را روی سینه اش حس کرد. چقدراین دستها   برایش آشنابود!؟ بارها آنرا به گرمی فشرده بود.
قلبش تیرکشید ومایع گرمی اززیرلباس کارگریش سرخورد وپخش شد روی شکمش. پاهایش رمق نداشت. زانو زد وآرام برگشت.

دستهای برادرکوچک خونی بود وچشمهای زن برق میزد!

تعداد بازدید: 333 ،    
  

نظرات کاربران: 1 نظر (فعال: 1 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب ( قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)
* نام: ندا       پست الکترونیکی: ameretat_20@yahoo.com       کشور: یکشنبه، 13 آذر 1390 - 15:29
نظر: خوشم نیومد
 0       0 

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
 
 
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا