مادر گفت: "تاحالا اینقدر برای یه عروسک لج نکرده بودی؟!"
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال.
مادر گفت: "تاحالا اینقدر برای یه عروسک لج نکرده بودی؟!"
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال. الا و بلا می گفت: " فقط اون عروسکی که موهاشو شونه نکرده می خوام!"
صورت عروسک حزن عجیبی داشت.
بازار فاصله زیادی با حرم نداشت. هوای صحن غمبار بود. سمیرا آرام و با ادب کنار مادر روبروی ضریح ایستاد. مادر چیزی را زمزمه کرد: "السلام علیک یا بنت الحسین".