سوز سرمای شب چله گوش های مرد را کرخت کرده بود. سه ساعتی بود که توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد. خودش می دانست که پولی در بساط ندارد ولی همین که دختر کوچولویش می فهمید که بابا برای خرید شب یلدا توی این سرمای کشنده بیرون است دلگرم می شد.
چیزی به نیمه های شب نمانده بود که به خانه رفت. هوای اتاق دست کمی از هوای بیرون نداشت. زن جلو آمد و سلام کرد و نگاهش را به دست های خالی مرد دوخت. مرد سرش پایین بود و نمی توانست توی چشم های زن نگاه کند. آرام راه افتاد و به طرف دختر کوچولویش که گوشه اتاق زیر یک لحاف ضخیم و رنگ و رو رفته خوابیده بود رفت. چهره معصوم دخترک که انار ترک خورده ی قدیمی را توی دستش سفت گرفته بود حال مرد را منقلب کرد. مرد آهسته به دیوار سرد اتاق تکیه زد. زن پیش آمد و کنار دخترک زانو زد . آرام انار مصنوعی را از دست دخترک بیرون آورد و لحاف را تا روی گونه های سرخ دخترک کشید. |