پس از اشغال ایران توسط متفقین در سال 1320 رضاخان قلدر دید که دیگر پشمی در کلاهش باقی نمانده است و به ناچار بایستی کاسه کوزه اش را جمع کند و مثل غربتی ها راهی بلاد غریب شود، دست به دامان فروغی که وزیرش بود شد. رضاخان که تا آن روز غرورش اجازه نمی داد پیش کسی سر خم کند به التماس افتاد که؛ غلامتم فروغی جان! کاری کن که این شازده (پسرش محمد رضا را می گفت) جانشین من شود. اگر این کار را برای من بکنی تا آخر عمر دعاگویت خواهم بود! (سه سال بعد در ژوهانسبورگ مرد)
آمریکا که تازه داشت سلطه گری و استعمار برایش مزه می کرد و سایر رقبایش مثل انگلیس و شوروی را پیر و فرسوده می دید فرصت را مناسب دید و بر خلاف نظر انگلیسی ها با نظر فروغی موافقت نمود. محمد رضا که آب از دهن و دماغش آویزان بود و اکثر اوقات پشت پدر قدر و قلدرش مخفی می شد لباس گل وگشاد سلطنت پدر را پوشید و دماغش را به سختی بالا کشید و گفت: س س س سلام م م م من شاه ایرانم م م م مثلا. اینگونه بود که در اواخر شهریور 1320 در حالیکه کشور در اشغال نظامی بود در مجلس سوگند یاد کرد. کشور در اوضاع بسیار نابسامانی بسر می برد. ظلم و جنایت نیروهای اشغالگر در چهار سوی کشور، دزدی و غارت اموال مردم توسط خودی و غیر خودی، قحطی و فقر، مریضی و هرج و مرج و خلاصه هزار جور درد و مرض دیگر که محمدرضا ( عزیز بابا) قول می داد که تک تک مشکلات را حل و فصل کند.
محمدرضا به خاطر اینکه هرچه سریع تر افسار حکومت را محکم تر به دست بگیرد هرچه را که اشغالگران گفتند به دیده منت گفت و تا آنجا کشید کار که پس از گذشت سال ها طنابی که به گردنش انداخته شده بود هیچوقت باز نشد.
محمدرضا برخلاف پدر سریعا به آلمانی که آخرین دقایق عمرش را سپری می کرد اعلان جنگ داد و خود نیز جز اولین کسانی شد که به ملل متحد پیوست.
ایران از کشورهای اشغالگر خواست که حال که همه چیز به خیر و خوشی تمام شده است و رضاخان هم در مملکت غریب فوت شده است کوتاه بیایند و خاک ایران را ترک کنند. کشورهای متخاصم پس از 5 سال تاراج کشور وقتی گوشه کنار ایران را خوب وارسی کردند تا ببینند که دیگر چیزی برای غارت نمانده است با اِهن و اُهن و صلانه صلانه خاک ایران را ترک کردند. البته فقط قوای نظامی اشان رفتند و مباشرینشان برای کوبیدن محکم میخشان ماندند.
در این بین استان های آذربایجان و کردستان اعلام خود مختاری کردند و به واسطه حمایت های کشور دوست و همسایه شوروی چند ماهی هم کیفشان حسابی کوک بود تا اینکه پدرخوانده جدید ایران جناب آمریکا دوباره جان فشانی کرد و به شوروی تشر زد که : اِهه نکن دیگه بچه گناه داره ...نه ... نه... محمدرضا گله ... و از این جور حرفا که باعث محمدرضا آرام تر شود! و پشت صحنه به شوروی گفت: تو به نفت دریای شمال ایران قانع باش دیگه داداش! شوروی عقب نشست و ارتش سرافراز آنروز ایران با تمام قوا دست به کار شد و متخلافان را دستگیر و سپس اعدام نمود و این قائله با کمک آمریکا جون ختم به خیر شد.
آمریکای قصه ی ما که دنبال راهکاری برای تضعیف حضور دوستانه انگلیس و شوروی در ایران بود با پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت توسط مصدق السلطنه خیلی نا موافق نبود. انگلیس این وسط نگران اوضاع بود و شوروی بسیار عصبانی. خلاصه بعد از جنگولک بازی های سیاسیون مجلس و دربار نفت ملی شد و دست اجانب (شوروی و انگلیس) از این ثروت ملی کوتاه شد و طبق قرارداد کنسرسیوم تمامی عملیات اکتشاف و استخراج نفت (پس از 28 مرداد و ابته بر خلاف قانون ) به امریکایی که انصافا حق پدری به ایران داشت داده شد! البته آن ها هم دو سال پس از کودتای 28 مرداد از طرف دانشگاه کلمبیا به محمدرضا که دیگر راحت شاه اطلاق می گردید دکترای افتخاری دادند.
البته نباید کمک بزرگ امریکا را در جریان کودتای 28 مرداد فراموش کرد. آن روز که برای شاه مسجل شد که مصدق دیگر در کارش صادق نیست و قصد براندازی حکومت چه ارض کنم سرنگونی حکومت پهلوی را دارد با پیژامه و با هواپیمای کوچکی در فرودگاه بغداد به زمین نشست! اگر نبود مشاوره درجه داران و سفیر آمریکا و هم دستی ارتشیون! حکومت به کل از دست محمدرضا در رفته بود.
این بود تا روز به روز محمدرضای قصه ی ما جان گرفت و کم کم صدایش دو رگه شد (یعنی اینکه پسر بابا داره بزرگ میشه).
پدرخوانده دیگر حسابی دست به کار شده بود و برای بقای حکومت شاه به تکلیف رسیده دم و دستگاهی تشکیل داد به نام " ساواک". شعار اولیه این سازمان مخوف را می گویند آی ی ی نفس کش بود. محمدرضا شاه که دلش به این جور چیزا خوش شد پدرخوانده شروع کرد به تاراج قانونی مملکت! چرا قانونی؟ خب معلومه. به خاطر اینکه هرچیزی که به یغما می رفت با تایید شاه قصه بود.
این بود تا اینکه انسان آگاهی که دلش برای این مردم دردمند می سوخت و از چپاول آشکار کشور ایران به ستوه آمده بود چند باری به شاه تذکر داد و گفت اینقدر به مردمت ظلم نکن حواست رو بیشتر جمع کن! اما شاه که غرور تسلیحاتی اش بیشتر از این حرفا بود و نشان ژاندارمی منطقه روی سینه یونیفرمش می درخشید گوشش به این حرفا بدهکار نبود. اعتراض مردمی با حمایت روحانیون و با رهبری امام هر روز بیشتر شد. ساواک هم هر روز جنایتش بیشتر می شد و این مردم را برای هدف اصلی خود که رهایی از بند استعمار بود ییشتر ترقیب می کرد.
پرده آخر نمایش سلطنت برای محمدرضا که دیگر حمایت پدرخوانده اش را نداشت و دست خیلی کم رنگ می دید و می گفت برای درمان سرطانش به غرب می رود کمی تراژدی است. مسافرتی که البته کمی کمدی هم بود چون خیلی از کشورها حاضر نبودند او را بپذیرند! او را که در ایام گرانی نفت و تحریم نفت توسط کشورهای عربی وام های بلا عوض از شاه می گرفتند و ... بگذریم، چمدان های پر از جواهر و عتیقه و پول که همراه شاه بود کمی به او تسلی می داد! به هر حال 26 دی ماه 1357 آخرین روزی بود که شاه با تاسف و حسرت به آسمان و زمین به تاراج رفته ایران نگاه می کرد.
او دیگر فهمیده بود که این مردم دیگر از چکمه های رضاخان و امثال او هراسی ندارند و او نمی تواند با گفتن جمله فانتزی : نگذارید چکمه پدرم را بپوشم مردم را ترعیب کند! |