از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم...
از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم. درد عجیبی در بدنش بود اما به رویش نمی آورد. به انتهای دشت خیره شده بود. غم غریبی سینه ام را می فشرد.
چاره ای نبود، چشمهایم را بستم، صدای شلیک سکوت دشت را شکست.
سرش را آرام روی زمین گذاشت. انگار لبخند می زد. چشمهاش خیلی نجیب بود.