به زور خودم را ازمیان برف ها به جلو می کشم . پاهایم کرخت شده اند . دانه های برف توی سرمای شب درشتتر و بلوری تر به نظر می رسند.صدای زوزه ی چند گرگ دردوردست به دلم هراس می اندازد. دوباره به تکاپو می افتم. صدای قرچ قرچ برف مرموز است.هر آن فکر می کنم الان است که زیر پایم خالی شود. آسمان سیاه سیاه است ، به طوری که نورستاره هایی که در پهنای آن جا خوش کرده اند چشم آدم را میزند . همه چیز برایم دلهره آوراست . پاهایم به فرمان من نیستند ، اما محلشان نمی گذارم . تا آنجا که در توان دارم به سمت تنها نور ضعیفی که از آن کلبه پت پت می کند حرکت می کنم . صدای زوزه ی گرگ ها قطع شده است . سراسیمه به سوی کلبه حرکت می کنم . کسی انگار از جلوی پنجره ی رد می شود .
- آهای ... کسی اونجا نیست ؟
جوابی نمی شنوم . دستهایم را که بی حس شده اند با گرمای دهانم "حا" می کنم و سفت به زیر بغلم می چسبانم . دوباره راه می افتم . نور داخل کلبه تا دو سه متری جلوی پنجره را روشن کرده است . دوباره صدا می کنم؛
- آهای ... کسی اینجا نیست ؟!
باز صدایی نمی آید . ولی از دودکش کلبه دود سفیدی بیرون می دود . احساس سرمای بیشتری می کنم .هوس نوشیدن یک لیوان چای داغ به من آرامش می دهد. خودم را به زور جلوی پنجره می رسانم . چاره ای ندارم ، آرام صورتم را به پنجره نزدیک می کنم . صورتی پشمالو دربرابرم به پنجره می چسبد ...
...................................................................
با صدای ناله ی در و سوزی که به صورتم می خورد چشمهایم نیمه باز می شود . مردی که کلاه پشمی گله گشادی به سر دارد با یک بغل هیزم وارد کلبه می شود و دررا با پا می بندد.
- اوه سلام ، حالتون خوبه ؟
می خواهم بلند شوم که دوباره سرم گیج می رود .
- نه نه نه ... اصلا بلند نشید ، دراز بکشید . یه لیوان چای داغ راحت حالتون رو جا می آره .
احساس می کنم یخ بدنم باز شده است . گرمای مطبوعی صورتم را می نوازد . مرد کتری را روی لیوان بلند می کند . صدای شرش آب جوشی که بخارش زودی تو هوا محو می شود به من آرامش می دهد .
آرام می نشینم . مرد پشتش به من است . صدای شرش آب قطع می شود . صورتم را میان دستهایم می گیرم . هنوز دستهایم سردند. سرم را بلند می کنم، لیوان چای در مقابلم است ، صدای لبخند مرموزی از حلقوم مرد فضای کلبه را می گیرد . بی اختیار به صورتش زوم می شوم ، پیرزنی با موهای سفید و پرپیچ که صورتش را محو کرده درفاصله نزدیکی از صورتم زوزه می کشد ، سرم دور بر می دارد ...
..............................................................................
با درد سوزشی که در دستم احساس می کنم چشمهایم باز می شود . مردی با عینکی که زوارش پهن است و مشکی با گوشی چند جای سینه ام را می فشارد . پرستارآمپول را توی سطل کوچک زیر تختم پرت می کند . دکتر چراغ قوه اش را می گیرد توی چشم راستم ، بعد هم توی چشم چپم . نای حرف زدن ندارم ، زوزه می کشم و کلمات را جویده جویده ادا می کنم .
- م ... ن ک ... جام ؟!
دکتر گوشی را به گردنش آویزان می کند .
- شما توی درمانگاه هستید آقا ...
جای آمپول روی دستم می سوزد . دستم را جمع می کنم .
- خدا بهتون رحم کرد که مش رحیم جنگل بان ده شما رو وسط جنگل پیدا کرد ...
چشمهایم را می بندم و کلماتی را زیر لب زوزه می کشم؛
می...ان ب ... ر ، ج...نگ ... ل ، ش ... رط... |