باز کنار رودخانه ی ده
رخت هایی را
که شستن شان طول می کشد
می بینم.
چشم هایم را می بندم
تو را نفس می کشم،
تمام ماهی ها
بوی تو را می گیرند
و به نخ بدون قلابم
تبسم می زنند...