مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند./
علی جلوتر از بقیه می دود./
-ایست... ایست...
مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند.
علی جلوتر از بقیه می دود.
-ایست... ایست.
کوچه پر از اعلامیه می شود!
................................
پس از بیست و سه سال حتم دارم که ردی از علی در این کوچه پیدا می کنم. کبوتری روی لبه ی بام می نشیند. به طرفش سر می چرخانم. چشمم به نوشته ی روی دیوار زوم می شود.