" گل هایی که روی دیوار خشکید " نام داستان بلندی است از (جسارتا بنده!) که توسط نشر فرهنگ ایلیا در بهمن ماه 1390 منتشر شده است.
داستانی کاملا بومی که شاید به نوعی به آسیب شناسی اجتماعی یک واقعه و یک اتفاق می پردازد. اتفاقی که به راحتی می تواند خانمان برانداز باشد.
زندگی و مرگ هم آغوش یکدیگر تا پایان مخاطب را درگیر می کند...
مطالب ذیل نقد دوستان و اهالی ادب است درباره همین کتاب:
برگرفته از یادداشتی بر داستان «گل هایی که روی دیوار خشکید» از مهدی رضایی؛ مدیر و سردبیر سایت ادبی چوک(فروردین 91)
داستان «گل هایی که روی دیوار خشکید»، از ابتدا با تکنیکی ساده که همان پیش کشاندن واقعه اصلی باشد، مخاطب را با خودش همراه می کند. صحنه ای از کشته شدن حبیب به دست آرش و همراهی حلیمه با او و همین شروع خوبی است برای ایجاد یک تعلیق.
در ادامه که نویسنده، گذشته قبل از حادثه را روایت می کند. ما با افراد متفاوتی روبه رو می شویم که یک به یک وارد داستان می شوند. درباره آدم های داستان باید گفت که شخصیت سازی خاصی صورت نگرفته است...
تا انتهای اثر هم ما با همین اسم ها روبه رو هستیم و اصلا از لحاظ سنی هم، چیز خاصی در ذهن ما شکل نگرفته و به شخصه وقتی در جایی از داستان گفته می شود که آرش آنقدر سن دارد که هنوز دوسال سربازی اش را از سر نگذرانده متعجب شدم. چون در طول روند داستان من آرش را بیش از چیزی که گفته می شود تصور می کردم.
کلیت داستان برمبنای یک موضوع تکراری است و آن موضوع پافشاری اعضای خانواده برای به دست آوردن سهم از ارث پدری. در جای جای این اثر ما شاهد توصیفات گفتاری و نه تصویری، هستیم. در ابتدا ذهن به این سو می رود که با توجه به روند داستان نویسی امروز نباید شاهد چنین توصیفاتی بود اما وقتی یک اثر در تمام روند خود از این طرفند استفاده می کند به نظر می رسد که کاملا هوشیارانه و خود خواسته است پس نباید به چنین چیزی ایراد گرفت. ولی بدون شک توصیفات تصویری به اثر قوت بیشتری می بخشد و آن را خوشخوان تر می کند. اما در بعضی از موارد بهتر بود که روایت نقالی به روایت داستانی نزدیک تر می شد. مثلا جایی که گفته می شود «نور علی فحش آبداری نثارش کرد» این از آن دسته مواردی است که می شد آن را کاملا به روایت کشید و حتی همان فحش آبدار را هم نوشت، که البته شاید ترس نویسنده از ایرادهای سخت گیرانه ممیزی زمان انتشار، مانع از چنین چیزی شده باشد.
در بعضی قسمت ها نیز حشو دیده می شود مانند صحفه 11
استوار خیلی عصبانی شده بود با صدای بلند سوالش را تکرار کرد.
«مگه کری گفتم ضاربو می شناسی؟
با توجه به این که استوار پیش از این سوال را پرسیده است و این بار با کلمه «مگه کری» سوال خود را تکرار می کند خود نشان دهنده عصبانیت است و لازم نیست که گفته شود استوار خیلی عصبانی شده بود.
در زمان حضور استوار و سرباز ها تصویر های قشنگی داده می شود مثل این مورد که سرباز یکی از بچه ها را صدا می کند کلاهش را روی سر او می گذارد و آب به سر خودش می ریزد. اما حضور استوار و سرباز ها خیلی سطحی نمود می دهد و اصلا در روند داستان تکراری ندارد. در حالی که از شخصیت استوار به عنوان یک تیپ بهتر می شد استفاده کرد.
می شد قبل از وقوع قتل و در روایت گذشته، بخشی از داستان به پاسگاه کشانده می شد و تعلیق و کشمکش بیشتری بین حبیب و آرش و حلیمه به وجود می آمد. با توجه به تعلیق خوب اول داستان مخاطب به دنبال این است که بداند چه چیزی باعث شده است که رابطه خوب آرش و حبیب که در ابتدای اثر همدیگر را یاری می کنند به این جا کشیده می شود. در انتهای داستان هم با توجه به تنش هایی که بین خانواده ها پیش می آید، انتهای داستان چندان باور پذیر نیست و این اختلال در باور پذیری انتهای داستان و کشته شدن حبیب در کم کاری نویسنده در طول داستان است.
درصفحه 19 ما در پاراگراف آخر شاهد روایتی هستیم که از ابتدا نشان دهنده این است که ما با خواب روبه رو هستیم. اما تکنیک آوردن خواب در داستان به این گونه بهتر می بود که ما ابتدا فکر کنیم که با روایتی واقعی روبه رو هستیم بعد متوجه شویم که با خواب روبه رو بوده ایم این یکی از تکنیک های بازی کردن با ذهن مخاطب و لذت دادن به اوست.
نثر داستان یک دست است و پیچیدگی آزار دهنده ای در روایت هم دیده نمی شود. از این روست که اثر با خوانش خوبی همراه است.
اما یک افسوس در این اثر بر دل می نشیند که چرا چنین اثری که در فضایی بومی روایت می شود چندان به فرهنگ و فضای بومی توجهی نمی کند و فقط در جملات و روایت به چند کلمه محلی بسنده می شود. هیچ چیز خاصی از آداب و رسوم به چشم نمی آید به خصوص در مسئله عروسی که جای کار زیادی داشت.
مشخصات کتاب:
گل هایی که روی دیوار خشکید
میرشمس الدین فلاح هاشمی
نشر فرهنگ ایلیا
قیمت 25000 ریال
نقد داستان گلهایی که روی دیوار رویید
اثر میر شمس الدین فلاح هاشمی
مهدی بنائیان 28/1/91
کتاب ( گلهایی که روی دیوار رویید) که به دستم رسید با شناختی که از آقای فلاح هاشمی داشتم خودم را آماده یک سفر دوسه روزه آخر هفته ای به شمال کردم آن هم خطه ی سر سبز و فرحبخش گیلان. یک ساک مسافرتی کوچک ضد آب که دوربینم را محافظت کند برمیدارم با کمی لباسهای جور واجور که در هوای منقلب و بارانی شمال به درد م بخورد .مایو و حصیر و تیوب شنا را هم فراموش نمیکنم .کلی به دلم قول باقالاقاتق و سیر قلیه و کباب ترش ...میدهم که همان اول راهی حسابی گشنه ام میشود.
شلوغی و هوای آلوده ی تهران تا وسطهای بزرگراه و پیچ و خمهای نفس گیر جاده شمال همراه آدم می آید .اولین نسیمهای نمناک برخاسته از درختهای جنگلی دامنه های البرز که به مشامم میخورد چشمانم را لختی میبندم و به خودم نهیب میزنم که رسیدم. اما هرچه جلوترمیروم نگرانی ام بیشتر میشود و دلم به تلاطم می افتد چرا که فقط هوای گرم و شرجی شمال به پیشوازم می آید و آدم های روستایی عصبانی که مدام با هم دعوا میکنند و برای هم خط ونشان میکشند. تعامل و گفت و گو جایی در آنجا ندارد و تلنگری اعصاب همه را به هم میریزد. نه از دریا خبری هست که صدای امواجش پرده گوش را قلقلک بدهد و نه منظره ی جنگلی که رنگهای جور واجورش چشم را در حدقه به این سو و آن سو بدواند.
همان اول راه مثل کته ی شمالی ها وا میروم و میمانم در حسرت عطر مست کننده ی برنج هاشمی و رنگ سبز یکدست شالیزارها ....هجوم اسمهای به ظاهر روستایی مثل مش احمد –حیدر عمو –مش اسدالله -نور علی ...حس روستایی بودن را ایجاد نمیکند واسم آرش که بعدها شخصیت مهم داستان میشود توی ذوق میزند .خیلی از اسمها جز پیچیده کردن روابط نقشی ندارند و خیلی زود میروند لای جرز صفحات خوانده شده ی کتاب .اسمهایی که میشد باعام گویی مثل زن همسایه .....یا مردی که ..... وشبیه اینها حذف شوند تا روی دل آدم نمانند که کی آمدند و کی رفتند.حال آنکه بعضی اسمها آنقدر تکرار میشوند که انگار چیزی به نام ضمیر و حذف معنایی وجود ندارد.
اتفاقا شروع داستان با ضمیر سوم شخص است (پاهایش تاب ایستادن نداشت )و چه شروع زیبایی واصلا لازم نیست در خط ششم بگوید (چشمهای حبیب نیمه باز بود )همان ضمیر کفایت میکرد .فرنگیس مادر حبیب است و حاج علی پدرش و داستان بیشتر حول محور تک شخصیتی حبیب دور میزند و بسیاری از اسامی در ارتباط با حبیب یا آرش قابل حذف شدن هستند.
زمان داستان اگر در صفحه ی 9 عینا عنوان نشده بود چه بسا خواننده تا انتهای داستان در فضای سالهای پیش از انقلاب سیر میکرد. بخصوص اینکه صحبت از یخچال نفتی و تلویزیون سیاه و سفید و اینجور چیزها میشود و در صحنه ای که سرکار اکبری می آید، یکجور هایی آدم یاد داستانهای ارباب رعیتی آن زمانها می افتد(توهین کردن به سرباز راننده و ترش رویی با مرد همسایه)نه خبری از جنگ وشهید و جبهه هست تا کمی زنگار روح آدمهای قصه را صیقل دهد و نه لااقل حرفی از جیره بندی نفت و گازوئیل و کوپن و کمبودهای آن دوره میشود تا خواننده کمی با مشقات مردم همدردی کند.
در کنار جمله ها و تصنیف های بسیار زیبا و پاراگراف بندی های مناسب نکته ای که به نظر می آید پارتیشن بندی قصه است که در همپوشانی توالی زمانی دچار تزلزل میشود. مثل زمان بردن حبیب با وانت که همزمان با آمدن سرکار اکبری است یا دلشوره ی فاطمه و خواب دیدنش که فضای سوررئالیستیش با دیگر قسمتهای داستان در یک راستا نیست .چه بسا لازم بود این قسمت ها خود در فصل و بخشی مجزا آورده میشد تا امکان پرداختن بیشتری را فراهم میکرد.
کم نیستند داستانهایی که در محیطی خاص اتفاق می افتند و نویسنده از تمام عناصر داستان مثل پیرنگ و شخصیت پردازی و درون مایه و زاویه دید و البته گفتگو ها ...استفاده میکند تا به هدفش برسد. آوردن کلمات و اسمهای محلی که در گویش گیلکی رایج هستند چقدر زیباتر میشدند اگر با فضای نوستالژیک داستان آمیخته تر میشد و گویش گیلکی و آداب ومراسم آنها بیشتر در داستان به چشم میخورد. آوردن صرفا چند کلمه ی گیلکی و زیر نویس کردن معنی آن هیچ کمکی به ایجاد فضای فولک نکرده که ثقیل هم به نظر می آید. آوردن تکه کلام هایی مثل (ده دقیقه یک ربع )یا (ساعت دوازده دوازده نیم)که چند بار هم تکرار میشود یا کلماتی مثل (الحق و والانصاف) که نوشتنش هم آدم را شاکی میکند میشد با کمی ملاحظه تلطیف شوند .همچنان است کلمه( یور) که در اصل یک ور است .
فضای تراژدیک ابتدای قصه که البته اوج تکان دهنده ی داستان و نقطه ی رزونانس موج پیرنگ ها نیز هست ، میتوانست با تکیه بر همان اتمسفر نوستالژیک داستان بسیار عمیقتر و اثر گذار تر باشد .ما چیزی از زمان دیده شده آمبولانس تا رسیدن فاطمه بر بالین حمید را نمی بینیم.صحنه ای که زیباترین شعرهای ایماژو فولکلریک در مایه های دشتی همراه با سراسیمگی فاطمه در آن میتوانست به گوش برسد که اگر شرجی بودن هوا حس نمیشود نم اشکی روی گونه ی خواننده بنشاند .
فصل دوم باز هم پر رنگ کننده ی ریتم تراژدیک داستان است تا دل خواننده را بیشتر به رحم آورد و حس شوم برادر کشی را برجسته تر نشان دهد طوری که خواننده جگرش کباب شود .شروع به گره گشایی کرده و یکی یکی سوالها را پاسخ میدهد و چراغ رابطه هارا روشن میکند که البته بیشتر محق نشان دادن حبیب و مظلوم نمایی او تا یکجایی در داستان آه از نهاد خواننده برآورد و آرش را مستحق نعل ونفرین بداند.
فصل سوم کمی خواننده را از فضای به ظاهر نفس گیر تعلیق و سر در گمی بیرون می آورد و روی زمین سفت می نشاندش و می خواهد ماجرا را شروع کند .بحث حلیمه اینجا آغاز میشود و سن بالا بودنش انگار می خواهد چیزی بگوید. چرا فرنگیس آنقدر اصرار داردو چرا حبیب آنقدر از هاشم بدش می اید .منطق ها ،خواننده ی حتی ساده اندیش را قانع نمیکند .بحث مرزبندی زمین ها هم عقیم می ماند .پس شروع ماجرا کجاست .نکند ماه پیشانی که مثل آدم های قحطی زده علوفه می خورد کاری کرده است که اینقدر لیچار میشنود .
فصل چهارم هم می آید و میرود وآب از آب تکان نمی خورد .حبیب کارگر نجاری است و چند تا اسم دیگر میریزد توی بال خواننده که باید دوباره آنها را هضم کند.حبیب می توانست هر شغل دیگری هم داشته باشد یا لااقل شغلی که به شخصیت پردازی او کمک کند تا شاید خواننده بداند دلیل بد کینه گیش با هاشم چیست و این همه آتش هیزمش از کجاست.اینجاست که خلا یک فصل حس میشود که می افتد به دوش خواننده که با حدس و گمان جدول کلمات متقاطعش را کامل کند .ارث و میراث که ضربه اصلی و مرگ آور را به حبیب وخانواده اش وارد میکند آنقدر در لفافه بیان میشود که از مزه می افتد و به چشم نمی آید.
حاج یونس و آقای رجبی در کجای گود ایستاده اند .چرا صفدر آنقدر بد خلق است .مهری و رمضان چه پدر کشتگی با حلیمه دارند .سامان چرا همان غلام نیست و چرا آنقدر بی حیاست .آرش چرا بالا می آورد توی این بلبشوی داستان .چه رازی در عید قربان نهفته بود که بین حبیب و حلیمه را شکر آب کرد .خواستگاری و عروسی هم که به سلامتی و میمنت برگزار شد و تلاش کرد طعم تلخ رابطه ها را کمی ملایم کند هر چند از تمام ظرفیت آن همانطور که از اهرم عزا و سوگواری، استفاده نشد و آخرش هم نزدیک بود یک خون و خونریزی دیگر هم همانجا توی عروسی بشود که به خیر گذشت.نویسنده چرا آنقدر ناخن خشکی میکند .رمان باید آب و روغن واقعیت ها را زیاد کند و گرنه مدیون خواننده میشود که حق مطلب را بیان نکرده است .
یک عجله و یک زود گذری در این کتاب دیده میشود که در کنار توصیف های زیبا و صحنه آرایی های تئاتر گونه جای خیلی حرف و حدیث ها را باز میگذارد .راوی سوم شخص که از تمام چم و خم وقایع با خبر است خود در رابطه با انتخاب حلیمه توسط آرش لب می گزد و پاسخی نمی یابد .پس چه انتظاری باید داشت از مایی که بی دریغ دست به دست راوی سپرده ایم و کنجکاوانه خط به خط کتاب را می پوییم .
بار و بندیلم را برمیدارم .از اینکه حتی یک عکس هم نگرفته ام ،از اینکه غروب را روی آبهای آرام دریای کاسپین حس نکرده ام ، از اینکه فصل باد گرم را ،ماهی سفید و کولی ماهی را از دست داده ام ،از اینکه باران خیس خیسم نکرده است لجم می گیرد و به این فکر میکنم که اگر آقای فلاح هاشمی همان دم آخری چاقو را به دست حلیمه نداده بود الان حبیب ،حبیب بیچاره ،زنده بود و داشت بابت تماشا کردن سریال کارتونی خانواده ی دکتر ارنست با کمربندش تن سعید را سیاه و کبود میکرد...
|