یادمه اون روز هوا خیلی دیگه بهاری بود! پنجره رو باز کردم و همین طور که داشتم بدنمو کش می دادم یه نفس عمیق کشیدم. آفتاب ملایم و نسیم خنک حالمو جا آورد.
مشغول تماشای آسمون بودم که یادم اومد توی کشوی میزم هنوز یه دونه عود دارم. گفتم تو این هوا بوی خوش عود عجیب می چسبه. فوری رفتم سراغش. فندک کشیدم زیرش و بعد زودی فوتش کردم. دودش که بلند شد گذاشتمش پشت پنجره که خیلی بوش بچه ها رو اذیت نکنه.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم همه دارند به سمت اتاق آقای حسام می دون! بی اختیار منم دویدم. وقتی رسیدم دیدم آقای حسام رو زمین خوابیده! مسؤول دفترش سعی داشت سرشو بلند کنه و بهش آب قند بده. بقیه بچه ها هم هاج و واج به سردار نگاه می کردند.
وقتی فهمیدم به خاطر بوی عودی که من روشن کردم حالش بهم خورده خیلی ناراحت شدم. چند دقیقه بعد که کمی حالش جا اومد رفتم پیشش دو زانو نشستم.
- ببخشید حاجی! من نمی دونستم که...
نذاشت حرفمو کامل کنم.
- نه... شما که کاری نکردی، من عادی نیستم...
بغض عجیبی راه گلومو بست؛ چشام خیس شد. دیگه نمی تونستم پیشش بشینم و به چشمای آسمونیش نگاه کنم. زودی بلند شدم و از اتاقش اومدم بیرون.
|