صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   پنجشنبه، 4 اسفند 1390 - 11:45   
  تازه ترین نوشته ها:گل هایی که روی دیوار خشکید (داستان بلند)     اسب مهمان     در اهمیت داستان کوتاه     هر چه داریم     وقتی عود روشن کردم       
- اندازه متن: + -  کد خبر: 141دوشنبه، 3 بهمن 1390 - 12:06
وقتی عود روشن کردم
یادمه اون روز هوا خیلی دیگه بهاری بود! پنجره رو باز کردم و همین طور که داشتم بدنمو کش می دادم یه نفس عمیق کشیدم. آفتاب ملایم و نسیم خنک حالمو جا آورد. مشغول تماشای آسمون بودم که یادم اومد توی کشوی میزم هنوز یه دونه عود دارم. گفتم تو این هوا بوی خوش عود عجیب می چسبه. فوری رفتم سراغش. فندک کشیدم زیرش و بعد زودی فوتش کردم. دودش که بلند شد گذاشتمش پشت پنجره که خیلی بوش بچه ها رو اذیت نکنه. چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم همه دارند به سمت اتاق آقای حسام می دون! بی اختیار منم دویدم. وقتی رسیدم دیدم آقای حسام رو زمین خوابیده! مسؤول دفترش سعی داشت سرشو بلند کنه و بهش آب قند بده. بقیه بچه ها هم هاج و واج به سردار نگاه می کردند. وقتی فهمیدم به خاطر بوی عودی که من روشن کردم حالش بهم خورده خیلی ناراحت شدم. چند دقیقه بعد که کمی حالش جا اومد رفتم پیشش دو زانو نشستم. - ببخشید حاجی! من نمی دونستم که... نذاشت حرفمو کامل کنم. - نه... شما که کاری نکردی، من عادی نیستم... بغض عجیبی راه گلومو بست؛ چشام خیس شد. دیگه نمی تونستم پیشش بشینم و به چشمای آسمونیش نگاه کنم. زودی بلند شدم و از اتاقش اومدم بیرون.
  

یادمه اون روز هوا خیلی دیگه بهاری بود! پنجره رو باز کردم و همین طور که داشتم بدنمو کش می دادم یه نفس عمیق کشیدم. آفتاب ملایم و نسیم خنک حالمو جا آورد.
مشغول تماشای آسمون بودم که یادم اومد توی کشوی میزم هنوز یه دونه عود دارم. گفتم تو این هوا بوی خوش عود عجیب می چسبه. فوری رفتم سراغش. فندک کشیدم زیرش و بعد زودی فوتش کردم. دودش که بلند شد گذاشتمش پشت پنجره که خیلی بوش بچه ها رو اذیت نکنه.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم همه دارند به سمت اتاق آقای حسام می دون! بی اختیار منم دویدم. وقتی رسیدم دیدم آقای حسام رو زمین خوابیده! مسؤول دفترش سعی داشت سرشو بلند کنه و بهش آب قند بده. بقیه بچه ها هم هاج و واج به سردار نگاه می کردند.
وقتی فهمیدم به خاطر بوی عودی که من روشن کردم حالش بهم خورده خیلی ناراحت شدم. چند دقیقه بعد که کمی حالش جا اومد رفتم پیشش دو زانو نشستم.
- ببخشید حاجی! من نمی دونستم که...
نذاشت حرفمو کامل کنم.
- نه... شما که کاری نکردی، من عادی نیستم...
بغض عجیبی راه گلومو بست؛ چشام خیس شد. دیگه نمی تونستم پیشش بشینم و به چشمای آسمونیش نگاه کنم. زودی بلند شدم و از اتاقش اومدم بیرون.

تعداد بازدید: 41 ،    
  

نظرات کاربران: 1 نظر (فعال: 1 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب ( قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)
* نام: اسماعیل (ساحل)       پست الکترونیکی:       کشور: یکشنبه، 16 بهمن 1390 - 00:44
نظر: سلام . ممنون از دعوت شما.
 0       0 

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
 
 
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا