می دانست اگر اسیر شود تکه پاره اش می کنند! این را سرگرد جاسم می گفت. صدای الله اکبر درتمام منطقه طنین انداخته بود. کسی از پشت بی سیم دستورعقب نشینی می داد. هنوزصدای تانک هایی که زوزه کشان در می رفتند، به گوش می رسید و صدای پای ایرانیهای را می شنید. چهره ی صدام از توی قاب دوازده در هجده سانتی متری روی میز کدرتر به نظر می رسید. عقاب های روی دوشش را کند و جلوی قاب گذاشت. صدای پای ایرانیها بیشتر شده بود...
با صدای شلیک، خونش شتک زد روی صدام! |