شاید تاکنون بعضی از آداب و رسوم دیار فرنگ که کم کم تبدیل به فرهنگ آنان شده است ما را به تحسین وادار کرده باشد. اما می خواهم از اتفاقی که صبح یک روز پاییزی برایم افتاده است برای شما بگویم. اتفاقی که حتما پس از شنیدن آن به یاد دیار فرنگ می افتید!
القضا صبح همان روز پاییزی شال و کلاه کرده و سراسیمه به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که پیرمردی توجه ام را جلب کرد. پیرمرد چند تا سرفه کرد و بعد خلتش را با یک تف کش دار توی دستمالش ریخت.
- احسنت پیرمرد...احسنت!
البته این را توی دلم گفتم. سرم را بلند کردم و با خودم گفتم: ای کاش این فرنگی های از خود راضی اینجا بودند وحرکت این شهروند کهنسال و ارجمند ما را می دیدند و... هنوز توی این افکار شیرجه می رفتم و به این اروپایی های از خود راضی بد و بیراه می گفتم که به پیاده رویی که یک طرفش دیوار پایانه مسافربری بود و طرف دیگرش شمشادهای دود گرفته رسیدم. لبخند به لب به صفوفی که سر و تهش معلوم نبود چشم دوخته بودم که ناگهان پایم ُسر خورد و کیفم پرت شد کنار جدول. تندی بلند شدم و خودم را تکاندم و رفتم تا کیفم را بردارم. اما چشمتان روز بد نبیند! کنار جدول به امتداد سه چهار متر نشان از کسانی می داد که شب قبل آنجا برای رفع حاجت تشریف آورده بودند! کمی چپ و راستم را نگاه کردم و کفشم را محکم روی زمین کشیدم و دوباره به همان فرنگی ها و هرچه عوارض رفع حاجت است بد وبیراه گفتم.
وقتی به ته صف اتوبوس رسیدم نگاه مشمئز کننده ای به من انداختند و دماغشان را گرفتند. |