صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   پنجشنبه، 4 اسفند 1390 - 11:49   
  تازه ترین نوشته ها:گل هایی که روی دیوار خشکید (داستان بلند)     اسب مهمان     در اهمیت داستان کوتاه     هر چه داریم     وقتی عود روشن کردم       
- اندازه متن: + -  کد خبر: 106شنبه، 15 آبان 1389 - 12:28
خاطرات یک دزد!
می گفت وقتی برات دندونی گرفتیم با اینکه سر سفره پولی نبود چهار دست و پا رفتی و دست کردی توی جیب فرنگیس خانم زن همسایه و یه اسکناس پنجاه تومنی برداشتی.(می گفت چقدر برات دست زدیم)
  
-    مادرم می گه وقتی به دنیا اومدی و چشم باز کردی همش چشت به جیب بابات بود.
-    می گفت وقتی برات دندونی گرفتیم با اینکه سر سفره پولی نبود چهار دست و پا رفتی و دست کردی توی جیب فرنگیس خانم زن همسایه و یه اسکناس پنجاه تومنی برداشتی.(می گفت چقدر برات دست زدیم)
-    تا اونجایی که یاد میاد هر وقت مادرم منو می برد بازار، از بغل هیچ مغازه ای رد نمی شدیم مگه اینکه چیزی از جلوی مغازه اش را بلند کنم.( وقتی به خانه می رسیدیم همه اهالی خانه جیغ می زدند و برام کف می زدند. مادر بزرگم با اینکه پاش درد می کرد به زحمت بلند می شد و برام اسفند دود می کرد.)
-    چهار پنج سالم بیشتر نبود که معروف شدم به موش خونگی. آخه هیچ چیز از دست من در امان نبود. یخچال خونه در یک چشم بهم زدنی خالی می شد. توی کیف خواهرا و برادرام همیشه یه چیزی کم بود.
-    وقتی پام به مدرسه باز شد اتاق من پر شد از انواع و اقسام پاکن و مداد و خودکار گچ و... حتی دو سه باری دفتر نمره معلممون گم شد و سر از خونه ما در آورد.
-    سال دوم دبستان دو بار مدرسه ام را عوض کردم. (البته اخراج شدم)
-    سال پنجم دبستان بود که بهم گفتن دیگه شورش را درآوردی و از مدرسه به کل اخراج شدم. دیگه تعداد اولیایی که از من شکایت کرده بودند سی چهل تایی می شدند.
-    کار حرفه ای من در واقع بعد از اخراجم از مدرسه شروع شد. اولین چیز دندون گیری که دزدیم دخل حاج عمو بقال محله مون بود. بنده خدا تا سرشو کرد پشت یخچال تا چیزی بردارد دست کردم توی دخلش که نیمه باز بود و یک مشت اسکناس برداشتم. یه چهار پنج هزار تومنی می شد.
-    چهارده پونزده سالم بود که نون آور خونه شدم! پدرم به خاطر دست کجی از محل کارش اخراج شده بود و به خاطر کهولت سن خانه نشین شده بود. برادرا و خواهرکام رفته پی کار خودشون و دیر به دیر به ما سر     می زدند. مادرم هم که کاری ازش بر نمی اومد. من بودم و یک موتور و یه چندتا محل که گه گداری به کمک جمشید پلنگ( بچه محل و دوست صمیمیم) کیف قاپی می کردم.
-    خرج و مخارجم در می اومد ولی من دیگه هیجده نوزده سالم بود و برام افت داشت کیف قاپی کنم. دیگه من و جمشید پلنگ جلوی بانک ها می پلیکیدیم و کیف و پول مشتریها رو می زدیم.
-    تا اینکه این اواخر من و جمشید و یکی دوتا از بروبچه ها در حین سرقت از یه بانک توی بالا شهر بودیم که در یه تعقیب و گریز دستگیر شدیم. الان هم یه دو سه ماهی هست که مزاحم دوستان در زندان قزل حصار هستم!
تعداد بازدید: 590 ،    
  

نظرات کاربران: 5 نظر (فعال: 5 ، در صف انتشار: 0، غیر قابل نشر: 0)
مرتب سازی بر حسب ( قدیمیترین | جدیدترین | بیشترین امتیاز | | بیشترین پاسخ | کمترین پاسخ)
* نام: زهرا       پست الکترونیکی: nogol20@yahoo.com       کشور: دوشنبه، 17 آبان 1389 - 10:28
نظر: سلام
یک قدم بر فرق خود نه ،یک قدم در کوی یار
نکات نغز و لطیفی داره

 0       0 
* نام: محمدرضا نوریان       پست الکترونیکی:       کشور: شنبه، 29 آبان 1389 - 00:00
نظر: سلام
اصولا آدم کم شعوری نیستم ولی از این داستان هیچی نفهمیدم
 1       3 
* نام: محمدرضا نوریان       پست الکترونیکی:       کشور: شنبه، 11 دی 1389 - 16:47
نظر: سلام
الان که دوباره خوندمش یه چیزایی فهمیدم!!!
زیبا بود
 0       0 
* نام: masoud       پست الکترونیکی:       کشور: دوشنبه، 5 اردیبهشت 1390 - 10:10
نظر: نظر اول اقای نوریان مصداق واقعی یک پارادوکس است. واز آنجاییکه ایشان سابقه ای در تناقض گویی ندارند بنابراین بخش دوم جمله شان را می پذیریم و بخش اول را قابل تامل می دانیم.
 0       0 
* نام: احمد میرابی       پست الکترونیکی:       کشور: سه شنبه، 5 مهر 1390 - 07:53
نظر: از این داستان هیچی نفهمیدم سید
 0       0 

نظر شما:
نام:
پست الکترونیکی:
نظر
کد امنیتی:
 
 
 
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
 
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا