نسخه تلکس پـاپـوي
:: مظفرالدين شاه عزيز بابا شاه چهارشنبه، 27 اردیبهشت 1391 - 13:08
مظفربابا عليرغم دائم الپكر بودنش اما ماند و بعد از شايستگي هاي فراواني كه در همان سنين طفوليت نشان داد چهل سالي حاكم سرزمين آذربايجان بود. اصلا مي گويند اول بار او آسفالت را به ايران آورد. دليلش را هم ناراحتي كليله اش مي دانند كه مجبور بوده خيلي جاها را آسفالت كند!

:: نگاهي به اولين حضور «شهرستان ادب» در نمايشگاه كتاب شنبه، 23 اردیبهشت 1391 - 10:17
بيست و پنجمين نمايشگاه كتاب امسال مثل هر سال شلوغ است و پر جنب و جوش...اما نه! الان كه خوب نگاه مي كنم از سالهاي قبل گويا شلوغ تر است. شلوغ و بي نظم. غرفه ها لاغرتر شده اند. هر كدام حداقل دو متر. اگر از پيش آدرس مقصدت معلوم نباشد كلاهت پس معركه است. در اين ازدحام جمعيت و در اين راهروهاي باريك مردم در هم مي لولند و هوا را از هم مي قاپند به زور نفسي تازه مي كنم و راهم را كج مي كنم به سمت راهروي سوم.

:: سمفوني عقربه ها یکشنبه، 3 اردیبهشت 1391 - 10:22
عقربه ها / بالا مانده اند/ تسليم نگاه تو/ شرمگين از سرازير شدن./ دوباره بخوان / فرصت خوبي ست...

:: پرده از راز پاپوي شنبه، 2 اردیبهشت 1391 - 14:12
شايد سالها بود كه مي خواستم براي نام گذاري وب سايتم توضيحاتي بدهم. راز غمباري كه به صورت افسانه در داستان "پاپوي" نهفته بود و با زندگي پر از درد من نيز گره خورده بود... اما اكنون هرآنچه را مادرم با زبان شيرين و دلنشين خود در سالهاي كودكي ام؛ وقتي روي پاهايش سر مي گذاشتم و شخصيت هاي داستان را در سايه هاي روي ديوار كه با شعله هاي بخاري هيزمي خانه كوچكمان بالا و پايين مي شدند جستجو مي كردم به ياد مي آورم...

:: آغوش آشنا شنبه، 2 اردیبهشت 1391 - 10:39
وقتي در آغوشش گرفت تا ازش خدا حافظي كند و بگويد تو هم مثل علي مني بغضي غريب توي سينه اش نشست. محكم در آغوشش گرفت. دوباره به صورتش خيره شد. انگار اين علي بود كه كلاهش را بر سر گذاشته بود و مدام به رويش لبخند مي زد و مي گفت: مادر نگران نباش... تا غروب بر مي گردم. يه ناهاري اون بالا مي زنيم و بر مي گرديم... غروب آمده بود ولي ... - مريم جان! جون تو و جون اين علي من كه تو سينه به امانت داري... نري پشت سرت رو نگاه نكني... من خيلي زود دلم برا علي ام تنگ مي شه ها...

:: راز خوش خطي سه شنبه، 22 فروردین 1391 - 17:51
همه حضار به احترام استاد بلند شدند. استاد آرام آرام از جلوي جمعيت گذشت و رفت روي سكو پشت ميكروفن ايستاد. سكوت سنگيني بر فضا حاكم بود. گويي تمام علم در مقابل حضاري كه خود اهل علم بودند ايستاده بود. بنر پشت سر استاد با خط نستعليق زيبايي چشم را مي نواخت. " مقدم استاد ارجمند حضرت علامه..." استاد شروع به صحبت كرد. آرام و با طمئنينه. اما زمان زيادي نگذشت كه ناگهان از سخن ايستاد و ديگر چيزي نگفت! چشم هايش در ميان جمعيت به نقطه اي خيره مانده بود! نيمي از سالن به آن سمت چشم دوختند. اما چيزي متوجه نشدند. استاد آهسته از روي سكو پايين آمد و بسمت آن نقطه حركت كرد. پيرمردي به احترام از جا بلند شد. استاد به گونه اي به او احترام كرد كه كسي تا آن زمان از او سراغ نداشت... - سلام آقا! يادتونه به خاطر خط خيلي بدم چقدر چوب به اين كف دستم زديد؟ آنقدر كه بالاخره دست خطم خوب شد... پيرمرد به علامت شرمساري سرش را پايين آورد. استاد دست معلم پيرش را گرفت و بوسيد. آن روز حضرت علامه جعفري (ره) به حضار يادآوري كرد كه انسان به هر مرتبه اي از دانش اگر برسد باز بايست در مقابل معلم خود دانش آموزي حق شناس باشد.

:: قناري و شاخه یکشنبه، 20 فروردین 1391 - 08:02
شاخه را اگر سرد است...

:: در محضر استاد (به ياد استاد فقيدم جناب آقاي منذر) سه شنبه، 15 فروردین 1391 - 12:44


:: روايتي ديگر از ولنتاين! دوشنبه، 8 اسفند 1390 - 11:44
روايتي ديگر از ولنتاين! از آنجا كه روز والنتاين ديگر جهاني شده لاجرم حرف ها و حديث ها هم در موردش در حد "خيلي"، بسيار است! مثلا جالب است كه در روايتي تقريبا معتبر آمده است كه آقاي والنتاين فردي مسيحي بوده كه خيلي خيلي به كودكان عشق مي ورزيده است.1 ولي بعضي معاندان وي كه به اين بزرگوار رشك مي بردند آورده اند كه او را به خاطر اينكه از پرستش خدايان سرباز زده بوده به زندانش كردند؛ الله اعلم.

:: ترديدهاي نفس گير دوشنبه، 8 اسفند 1390 - 11:39
يادداشتي بر "زندگي خصوصي آقا و خانم ميم" فيلمي از روح الله حجازي "زندگي آقا و خانم ميم" به يكي از مسايل مطروحه قشر خاصي از اجتماع مي پردازد كه نوع زندگي آنان آبستن اتفاقاتي است كه بسا سبب از هم گسيختگي خانواده مي شود. فيلم انگشت اتهامش به نوع زندگي طبقه اي خاص نيست بلكه بيشتر بر محور ترديد حركت مي كند كه مي شود گفت آن موضوع را در اين نوع زندگي مشهودتر مي توان جست.

:: گل هايي كه روي ديوار خشكيد (داستان بلند) پنجشنبه، 27 بهمن 1390 - 02:05
(معرفي و نقد)

:: اسب مهمان سه شنبه، 18 بهمن 1390 - 14:39
چشمهاي غريب اسب روي ديوار تو چشمهايش گره خورده بود كه مادر با سيني غذا وارد هال شد. بوي عطر زنانه تندي تو فضا پيچيده بود. آخرين قاشق راكه توي دهنش گذاشت زنگ درخانه به صدا درآمد."امير پسرم ! برو تو اتاق سر درست... فردا امتحان داري،آفرين! من قربون اون شكل ماهت..." حوصله درس خواندن نداشت. رفت روي تختش دراز كشيد. دستش سرخورد و از تخت آويزان شد. قاب تكيه داده شده به تخت توجه اش را جلب كرد! خم شد و قاب عكس را برداشت. پدرهمچنان لبخند ميزد! اندازه اش با عكس توي هال يكي بود. رفت توي هال. زني داشت حرف مي زد: "آدم زنده بايد زندگي كنه...پرويز آقا مرد زندگيه..."

:: در اهميت داستان كوتاه دوشنبه، 17 بهمن 1390 - 02:38
ويليام فاكنر در مصاحبه اي با نشريه پاريس ريويو (1956) كمي به شوخي گفته است: شايد هر رمان نويسي اول مي خواهد شعر بگويد ولي بعد مي بيند نمي تواند. آنوقت به سراغ داستان كوتاه مي رود كه دشوارترين قالب بعد از شعر است. وقتي در آن هم موفق نمي شود تصميم مي گيرد رمان بنويسد.

:: هر چه داريم سه شنبه، 11 بهمن 1390 - 16:08
تو را هيچگاه از ياد نخواهيم برد/ هنوز/ كوچه هامان به نام توست/ خيابان هامان/ بزرگراه هامان.../ هنوز/ هرچه داريم از شما داريم/ خانه هامان/ ويلاهامان.../

:: وقتي عود روشن كردم دوشنبه، 3 بهمن 1390 - 12:06
يادمه اون روز هوا خيلي ديگه بهاري بود! پنجره رو باز كردم و همين طور كه داشتم بدنمو كش مي دادم يه نفس عميق كشيدم. آفتاب ملايم و نسيم خنك حالمو جا آورد. مشغول تماشاي آسمون بودم كه يادم اومد توي كشوي ميزم هنوز يه دونه عود دارم. گفتم تو اين هوا بوي خوش عود عجيب مي چسبه. فوري رفتم سراغش. فندك كشيدم زيرش و بعد زودي فوتش كردم. دودش كه بلند شد گذاشتمش پشت پنجره كه خيلي بوش بچه ها رو اذيت نكنه. چند دقيقه اي نگذشته بود كه ديدم همه دارند به سمت اتاق آقاي حسام مي دون! بي اختيار منم دويدم. وقتي رسيدم ديدم آقاي حسام رو زمين خوابيده! مسؤول دفترش سعي داشت سرشو بلند كنه و بهش آب قند بده. بقيه بچه ها هم هاج و واج به سردار نگاه مي كردند. وقتي فهميدم به خاطر بوي عودي كه من روشن كردم حالش بهم خورده خيلي ناراحت شدم. چند دقيقه بعد كه كمي حالش جا اومد رفتم پيشش دو زانو نشستم. - ببخشيد حاجي! من نمي دونستم كه... نذاشت حرفمو كامل كنم. - نه... شما كه كاري نكردي، من عادي نيستم... بغض عجيبي راه گلومو بست؛ چشام خيس شد. ديگه نمي تونستم پيشش بشينم و به چشماي آسمونيش نگاه كنم. زودي بلند شدم و از اتاقش اومدم بيرون.

:: بيشترين محصول جمعه، 30 دی 1390 - 01:19
امسال/ بيش‌ترين محصول را درو كرديم/ امسال/ به جست و جويت/ دوباره آمدند/ و زمين را شخم زدند/ ولي/ پدر مي‌خواهد/ سال‌هاي بعد نيز/ بيش‌ترين محصول را/ درو كند!/ پس/ مزارت براي هميشه/ مخفي خواهد ماند.

:: مي دانم نگراني دوشنبه، 19 دی 1390 - 13:23
برادر من!/ كه پرچم به دست گرفته اي و/ غريو الله اكبر داري/ مي دانم كه نگراني/ اين قطاري كه از زير انقلاب مي گذرد/ در نياوران ايستگاه ندارد!

:: من هم دوستت دارم شنبه، 10 دی 1390 - 13:10
گاهي/ دلم آنقدر تنگ مي شود/ كه مي خواهم دست تك تك شهر را ببوسم/ بروم بر بلنداي بلندترين مناره شهر/ از لابه لاي آيه الكرسي هايم ، به سمتشان فوت كنم/ چشم بدوزم به قطرات ريز باران/ به آغوش گرم خدا/ آرام بگويم: من هم دوستت دارم...

:: شليك سرباز چهارشنبه، 30 آذر 1390 - 15:16
تا خون در رگ ماست... فرمانده هفت تيرش را به طرف جوان نشانه گرفت. - خميني رهبر ماست... انگشت فرمانده ماشه را لمس كرد. - تا خون در رگ ماست... صداي شليك همه را در بهت و سكوت فرو برد! سرباز اسلحله اش را بر زمين انداخت و ميان جمعيت ناپديد شد. فرمانده همچنان در خون خودش مي غلطيد!

:: چشمهايت، چشمهايم یکشنبه، 23 مرداد 1390 - 14:23
چشمهايت حرف كه مي زند چشمهايم بغض مي كند

:: چشمهايت،چشمهايم یکشنبه، 23 مرداد 1390 - 14:20
چشمهايت/ حرف كه مي زند/ چشمهايم/ بغض مي كند/ و من/ در لغزش معصومانه ي چشمهايت/ مي لرزم./ اما دوباره/ زمان رفتن است،/ پس مي روم/ و تكثير شدن مدامم را/ در چشمهايت/ نمي بينم...

:: جوخه، آماده، هدف، آتش دوشنبه، 17 مرداد 1390 - 00:51
جوخه،آماده،هدف،آتش... گنجشك مرد و پسرك سرش را از پشت فولكس قراضه ي همسايه دزديد!

:: جوخه، آماده، آتش! (داستانك) دوشنبه، 17 مرداد 1390 - 00:49
جوخه،آماده،هدف،آتش...

:: شليك به پدر (داستان) سه شنبه، 31 خرداد 1390 - 22:43


:: شليك به پدر سه شنبه، 31 خرداد 1390 - 22:37
دستش روي ماشه مي لرزيد. كلتش را به طرف پدر گرفت! پدر خواب بود، بايد كار را تمام مي كرد. ماشه را كشيد. تمام صورت پدر خيس شد !!

:: هيچ از تو نيست...(شعر مقاومت) یکشنبه، 18 اردیبهشت 1390 - 07:56


:: هيچ از تو نيست... یکشنبه، 18 اردیبهشت 1390 - 07:49
هيچ ردپايي از تو نيست/ هيچ واژه اي / هيچ تصويري حتي از تو نيست/ تو / در ميان هياهوي اهالي لندن، در ميان بوسه هاي پرنس ويليام، دوشيزه كاترين/ گم مي شوي/ زخم هايت متروك، زخم هايي كه طعم آل سعود مي دهند...

:: نكاتي مهم درباره داستان نويسي (گزيده اي از يك كتاب) چهارشنبه، 31 فروردین 1390 - 10:25


:: نكاتي مهم درباره داستان نويسي چهارشنبه، 31 فروردین 1390 - 10:22
در نوشتن ژانر ادبي داستان، توجه به نكاتي كه رعايت آن ها سبب خلق رماني در اندازه هاي بين اللملي خواهد شد حائز اهميت است. اين موارد كه ذيلا بدان اشاره مي شود جدا از موضوع و محتواي داستان است.

:: زماني براي عوض شدن (داستان) چهارشنبه، 31 فروردین 1390 - 10:08


صفحه بعد