<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
     <rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title> پـاپـوی</title>
<link>http://www.papoy.ir/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>مظفرالدین شاه عزیز بابا شاه </title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-155.html</link>
					  <description>مظفربابا علیرغم دائم الپکر بودنش اما ماند و بعد از شایستگی های فراوانی که در همان سنین طفولیت نشان داد چهل سالی حاکم سرزمین آذربایجان بود. اصلا می گویند اول بار او آسفالت را به ایران آورد. دلیلش را هم ناراحتی کلیله اش می دانند که مجبور بوده خیلی جاها را آسفالت کند!</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>3</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>نگاهی به اولین حضور «شهرستان ادب» در نمایشگاه کتاب</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-154.html</link>
					  <description>بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب امسال مثل هر سال شلوغ است و پر جنب و جوش...اما نه! الان که خوب نگاه می کنم از سالهای قبل گویا شلوغ تر است. شلوغ و بی نظم. غرفه ها لاغرتر شده اند. هر کدام حداقل دو متر. اگر از پیش آدرس مقصدت معلوم نباشد کلاهت پس معرکه است.
در این ازدحام جمعیت و در این راهروهای باریک مردم در هم می لولند و هوا را از هم می قاپند به زور نفسی تازه می کنم و راهم را کج می کنم به سمت راهروی سوم.
</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>4</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>سمفونی عقربه ها</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-153.html</link>
					  <description>عقربه ها / بالا مانده اند/
تسلیم نگاه تو/
شرمگین از سرازیر شدن./
دوباره بخوان / فرصت خوبی ست...</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>پرده از راز پاپوی</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-152.html</link>
					  <description>شاید سالها بود که می خواستم برای نام گذاری وب سایتم توضیحاتی بدهم. راز غمباری که به صورت افسانه در داستان &amp;quot;پاپوی&amp;quot; نهفته بود و  با زندگی پر از درد من نیز گره خورده بود...
اما اکنون هرآنچه را مادرم با زبان شیرین و دلنشین خود در سالهای کودکی ام؛ وقتی روی پاهایش سر می گذاشتم و شخصیت های داستان را در سایه های روی دیوار که با شعله های بخاری هیزمی خانه کوچکمان بالا و پایین می شدند جستجو می</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>4</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>آغوش آشنا</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-151.html</link>
					  <description>وقتی در آغوشش گرفت تا ازش خدا حافظی کند و بگوید تو هم مثل علی منی بغضی غریب توی سینه اش نشست. محکم در آغوشش گرفت. دوباره به صورتش خیره شد. انگار این علی بود که کلاهش را بر سر گذاشته بود و مدام به رویش لبخند می زد و می گفت: مادر نگران نباش... تا غروب بر می گردم. یه ناهاری اون بالا می زنیم و بر می گردیم... 
غروب آمده بود ولی ...
-	مریم جان! جون تو و جون این علی من که تو سینه به امانت داری... نری پشت سرت رو</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>راز خوش خطی</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-150.html</link>
					  <description>همه حضار به احترام استاد بلند شدند. استاد آرام آرام از جلوی جمعیت گذشت و رفت روی سکو پشت میکروفن ایستاد. سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود. گویی تمام علم در مقابل حضاری که خود اهل علم بودند ایستاده بود.
 بنر پشت سر استاد با خط نستعلیق زیبایی چشم را می نواخت. &amp;quot; مقدم استاد ارجمند حضرت علامه...&amp;quot; 
استاد شروع به صحبت کرد. آرام و با طمئنینه.  اما زمان زیادی نگذشت که ناگهان از سخن ایستاد و دیگر چیزی</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>قناری و شاخه</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-149.html</link>
					  <description>شاخه را اگر سرد است...</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>در محضر استاد (به یاد استاد فقیدم جناب آقای منذر)</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-148.html</link>
					  <description></description>
		<secid>0</secid>
		<typid>5</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>روایتی دیگر از ولنتاین!</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-147.html</link>
					  <description>روایتی دیگر از ولنتاین!
از آنجا که روز والنتاین دیگر جهانی شده لاجرم حرف ها و حدیث ها هم در موردش در حد &amp;quot;خیلی&amp;quot;، بسیار است!
مثلا جالب است که در روایتی تقریبا معتبر آمده است که آقای والنتاین فردی مسیحی بوده که خیلی خیلی به کودکان عشق می ورزیده است.1 ولی بعضی معاندان وی که به این بزرگوار رشک می بردند آورده اند که او را به خاطر اینکه از پرستش خدایان سرباز زده بوده به زندانش کردند؛ الله</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>3</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>تردیدهای نفس گیر</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-146.html</link>
					  <description>یادداشتی بر &amp;quot;زندگی خصوصی آقا و خانم میم&amp;quot; فیلمی از روح الله حجازی

&amp;quot;زندگی آقا و خانم میم&amp;quot; به یکی از مسایل مطروحه قشر خاصی از اجتماع می پردازد که نوع زندگی آنان آبستن اتفاقاتی است که بسا سبب از هم گسیختگی خانواده می شود.
 فیلم انگشت اتهامش به نوع زندگی طبقه ای خاص نیست بلکه بیشتر بر محور تردید حرکت می کند که می شود گفت آن موضوع را در این نوع زندگی مشهودتر می توان جست.
</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>4</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>گل هایی که روی دیوار خشکید (داستان بلند)</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-145.html</link>
					  <description>(معرفی و نقد)</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>6</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/golhaei.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>اسب مهمان</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-144.html</link>
					  <description>
چشمهای غریب اسب روی دیوار تو چشمهایش گره خورده بود که مادر با سینی غذا وارد هال شد. بوی عطر زنانه تندی تو فضا پیچیده بود.
آخرین قاشق راکه توی دهنش گذاشت زنگ درخانه به صدا درآمد.&amp;quot;امیر پسرم ! برو تو اتاق سر درست... فردا امتحان داری،آفرین! من قربون اون شکل ماهت...&amp;quot;
حوصله درس خواندن نداشت. رفت روی تختش دراز کشید. دستش سرخورد و از تخت آویزان شد. قاب تکیه داده شده به تخت توجه اش را جلب کرد!</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>در اهمیت داستان کوتاه</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-143.html</link>
					  <description>ویلیام فاکنر در مصاحبه ای با نشریه پاریس ریویو (1956) کمی به شوخی گفته است: شاید هر رمان نویسی اول می خواهد شعر بگوید ولی بعد می بیند نمی تواند. آنوقت به سراغ داستان کوتاه می رود که دشوارترین قالب بعد از شعر است. وقتی در آن هم موفق نمی شود تصمیم می گیرد رمان بنویسد.</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>13</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>هر چه داریم</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-142.html</link>
					  <description>تو را هیچگاه از یاد نخواهیم برد/
هنوز/
کوچه هامان به نام توست/
خیابان هامان/
بزرگراه هامان.../
هنوز/
هرچه داریم از شما داریم/
خانه هامان/
ویلاهامان.../</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>وقتی عود روشن کردم</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-141.html</link>
					  <description>یادمه اون روز هوا خیلی دیگه بهاری بود! پنجره رو باز کردم و همین طور که داشتم بدنمو کش می دادم یه نفس عمیق کشیدم. آفتاب ملایم و نسیم خنک حالمو جا آورد. 
مشغول تماشای آسمون بودم که یادم اومد توی کشوی میزم هنوز یه دونه عود دارم. گفتم تو این هوا بوی خوش عود عجیب می چسبه. فوری رفتم سراغش. فندک کشیدم زیرش و بعد زودی فوتش کردم. دودش که بلند شد گذاشتمش پشت پنجره که خیلی بوش بچه ها رو اذیت نکنه. 
چند دقیقه</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>بیشترین محصول</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-140.html</link>
					  <description>امسال/ بیش&amp;zwnj;ترین محصول را درو کردیم/ امسال/ به جست و جویت/ دوباره آمدند/ و زمین را شخم زدند/ ولی/ پدر می&amp;zwnj;خواهد/ سال&amp;zwnj;های بعد نیز/ بیش&amp;zwnj;ترین محصول را/ درو کند!/ پس/ مزارت برای همیشه/ مخفی خواهد ماند.</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>می دانم نگرانی</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-139.html</link>
					  <description>برادر من!/

که پرچم به دست گرفته ای و/

غریو الله اکبر داری/

می دانم که نگرانی/

این قطاری که از زیر انقلاب می گذرد/

در نیاوران ایستگاه ندارد!
</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>من هم دوستت دارم</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-138.html</link>
					  <description>گاهی/

دلم آنقدر تنگ می شود/

که می خواهم دست تک تک شهر را ببوسم/

بروم بر بلندای بلندترین مناره شهر/

از لابه لای آیه الکرسی هایم ، به سمتشان فوت کنم/

چشم بدوزم به قطرات ریز باران/

به آغوش گرم خدا/

آرام بگویم: من هم دوستت دارم...
</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>شلیک سرباز</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-137.html</link>
					  <description>تا خون در رگ  ماست...
فرمانده هفت تیرش را به طرف جوان نشانه گرفت.
- خمینی رهبر ماست...
انگشت فرمانده ماشه  را لمس کرد.
- تا خون در رگ ماست...
صدای شلیک همه را در بهت و سکوت فرو برد!
سرباز اسلحله اش را بر زمین انداخت و میان جمعیت ناپدید شد.
فرمانده همچنان در خون خودش می غلطید!</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>چشمهایت،چشمهایم</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-135.html</link>
					  <description>چشمهایت/
حرف که می زند/
چشمهایم/
بغض می کند/
و من/
در لغزش معصومانه ی چشمهایت/
می لرزم./
 اما دوباره/
زمان رفتن است،/
پس می روم/
و تکثیر شدن مدامم را/
در چشمهایت/
نمی بینم...</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/cheshm.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>جوخه، آماده، هدف، آتش</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-134.html</link>
					  <description>جوخه،آماده،هدف،آتش... 
گنجشک مرد و پسرک سرش را از پشت فولکس قراضه ی همسایه دزدید!

</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/gonjeshk.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>شلیک به پدر</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-131.html</link>
					  <description>دستش روی ماشه می لرزید. کلتش را به طرف پدر گرفت!
پدر خواب بود، باید کار را تمام می کرد. ماشه را کشید.
تمام صورت پدر خیس شد !! 

</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/colt%2045.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>هیچ از تو نیست...</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-129-بحرین-آل سعود.html</link>
					  <description>هیچ ردپایی از تو نیست/

هیچ واژه ای / هیچ تصویری حتی از تو نیست/

تو / در میان هیاهوی اهالی لندن،

در میان بوسه های پرنس ویلیام، دوشیزه کاترین/

گم می شوی/

زخم هایت متروک،

زخم هایی که طعم آل سعود می دهند...
</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/bahreyn.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>نکاتی مهم درباره داستان نویسی</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-127-داستان-رمان-لئونارد بیشاب.html</link>
					  <description>در نوشتن ژانر ادبی داستان، توجه به نکاتی که رعایت آن ها سبب خلق رمانی در اندازه های بین اللملی خواهد شد حائز اهمیت است.
این موارد که ذیلا بدان اشاره می شود جدا از موضوع و محتوای داستان است.</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>13</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/neveshtan.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>زمانی برای عوض شدن</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-125.html</link>
					  <description>  
فرودگاه مثل همیشه شلوغ بود.

بعضی لبخند به لب با دسته گل هایی قشنگ به طرف سالن انتظار قدم تند کرده بودند.
ده دقیقه یک ربعی گذشت که سر و کله آرش از لا به لای جمعیت پیداش شد.</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/thailand.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>میمیرم برات!</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-124.html</link>
					  <description>راهرو دادگاه شلوغ بود. نسرین سرش را به دیوار تکیه داد.هنوز گوش راستش سوت می کشید. 
 

</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/dadgah.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle>گفت‌وگویی آزاد با سید ضیاءالدین شفیعی</pretitle>
		<title>«معیار» حلقه مفقوده‌ در جشنواره‌های شعر فجر</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-121-شغر-فجر-سید ضیاء-شفیعی-جشنواره-بین المللی-فرهنگ.html</link>
					  <description>شاید در حوزه شعر کمتر کسی باشد نام سید ضیاءالدین شفیعی شاعر و فعال ادبی را نشنیده باشد. شاعری که سال ها آثار او جزء برگزیده های ادب معاصر بود. </description>
		<secid>0</secid>
		<typid>4</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/seyedzia.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>قراردادی ها</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-120-کار-قرارداد-اتومبیل-دیه-سود.html</link>
					  <description>   شقیقه هـایـش  تیـــر می کـــشید. با وجـود یک زن و دو تا بـچه چکار می کرد؟   
  آرزویـش ایـن بـود که حداقـل یک سرپناهی برای خانواده اش فراهم کند ولی الان  بیکارشده بود. گفته بودنـد با وجود نیروهای رسمی دیگر نیازی به قـراردادی ها  و پیمانی ها ندارند!</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>2</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/kar.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>آرزویی که برایت کردم!</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-117-دوچرخه-پرچین-زمین-شعر-شیپوری-مرگ.html</link>
					  <description>کنار باغتان دیگر/

 
دوچرخه ام خراب نمی شود/

 
وشیپوری های روی پرچین/


 
با من غریبی می کنند...

 
غریبه ای انگار زمین را شخم می زند/

 
تو چیزی می پروری...


 
احساسی در من ریشه می گیرد/

 
و از میان سیم های خاردار/

 
برایت/

آرزوی مرگ می کنم.
</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>1</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/parchin.jpg</image>
</item>
		<item>

		<author></author>
		<pretitle></pretitle>
		<title>کلمه هایی که خیلی هم سرباز نیستند</title>
					  <link>http://www.papoy.ir/view-115-عبدی- سیروس- شعر- ایلام- نقد-ناتورالیسم-سرباز.html</link>
					  <description>قضاوت کردن درباره مجموعه ای که از سر درد و عِرق به میهن اسلامی ایران سروده شده اند خیلی آسان نیست اما برای شناخت کمی از آن، شاید بد نباشد تعمقی در این مجموعه کرده باشم.</description>
		<secid>0</secid>
		<typid>5</typid>
		<image>http://www.papoy.ir/media/image/sher1(1).jpg</image>
</item>
		
</channel>
</rss>


