<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>پـاپـوی </title>
<link>http://www.papoy.ir/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<item>
<title>عقربه های بغض آلود</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-71.html</link>
<description>دست از لجاجت بر می دارد/

ساعت روی دیوار/

و زمان /

بین همه اعداد تقسیم می شود./
</description>
</item>
<item>
<title>عطش آن سوی خاکریزها</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-70.html</link>
<description>چرخ می خورد / سرت مدام/
و تو / گم می شوی/
پشت اتاقی که اهالی آن/
به فریاد چرخ ها می خندند...</description>
</item>
<item>
<title>تاول پاتم</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-69.html</link>
<description>-تاول پاتم...منجوق پیرهنتم...دیگه نمی دونم چی بگم! بابا غلط کردم. من که نمی دونستم ازاین حرفم ناراحت می شی.</description>
</item>
<item>
<title>ژست های دروغین</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-68.html</link>
<description>قیافه های شیک و
ژست های دروغین
سالهاست
جای تو را غصب کرده اند...</description>
</item>
<item>
<title>زرد یا سرخ؟!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-67.html</link>
<description>- زرد یا سرخ؟! نکنه بازم هردوشونو می خوای...؟!
 ای شیطون!
دخترک دوشاخه گل زرد و سرخ را که از باغچه کنده بود به پدر داد وجستی دوید توی حیاط و لب حوض نشست...


</description>
</item>
<item>
<title>بیا بیلون!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-66.html</link>
<description>- بیا بیلون!... بیا بیلون!
نیم ساعتی مانده بود تا پدر از سرکار برگردد. مادر دستپاچه  توی جلز ولز روغن ماهی تابه حلقه های ماهی را چید.</description>
</item>
<item>
<title>آخرین دلواپسی!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-65.html</link>
<description>پاهایش مجروح بود اما سوار داشت نزدیک می شد. به سویی نامشخص هراسان دوید. آتش دامنش گر گرفته بود...</description>
</item>
<item>
<title>موج های همیشه</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-64.html</link>
<description>خیز که بر می دارد/
موج ها او را می برند/ 
زمان/
او را گم می کند.../</description>
</item>
<item>
<title>احساس غروری مرطوب!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-63.html</link>
<description>از اینکه اهالی پارک محو تماشای او بودند احساس غرور می کرد... </description>
</item>
<item>
<title>افسانه های رنگی</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-62.html</link>
<description>چیزی شبیه حال بهم خوردگی آزارم می دهد. اصلا حوصله خاطرات بزرگترها را ندارم. حوصله افسانه هایشان را که به داستان های خیالی شاهنامه پهلو می زند. احساس می کنم به شعورم توهین می شود...</description>
</item>
<item>
<title>بیتوته در خرابه های اندیشه</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-61.html</link>
<description>بیتوته کرده ام در این/
خرابه های اندیشه/
که مرا می برند/
تا آنجا که درگیریست...</description>
</item>
<item>
<title>پیرمرد ساکت!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-60.html</link>
<description>پیرمرد دیرش شده بود. دستش را بلند کرد. موتوری ایستاد .
- بپر بالا پدرجان ...</description>
</item>
<item>
<title>تقی زاده پرچمدار تقرب به غرب</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-59.html</link>
<description>بی گمان تولد نهضت مشروطه فصل نوینی را در بیداری ایران داشته است. اما از آنجا که این جریان خیلی  زودتر از آنچه که پیش بینی می شد به خاکی زد. بررسی چهره های ماندگاری که نقش حیاتی در انحراف جریان مشروطه داشته اند بسیار حائز اهمیت است!</description>
</item>
<item>
<title>هاله های نهیلیسم در شعرواره های شاملو</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-58.html</link>
<description>بررسی آرا و اندیشه های نویسندگان و شعرایی که به نوعی در ادبیات ما تاثیر شگرفی داشته اند با توجه به آثار متنوعی که از اینان برجای مانده است کار چندان دور از ذهنی نیست. آرایشان گاهی به گونه ای است که بالتبع انتظار دارند تا مخاطبانشان آنرا به عنوان یک ایدئولوژی بپذیرند. </description>
</item>
<item>
<title>دستها ی آشنا!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-57.html</link>
<description>گرمای هوا فروکش کرده بود و نسیم خنکی صورت دو برادر را نوازش می داد.
شعله های خشم و نفرت در صورت همسر برادر کوچکتر زبانه می کشید...</description>
</item>
<item>
<title>جاده هایی که مرا انتظار می کشند</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-56.html</link>
<description>جاده های پیچ در پیچ / گم شدن های دوباره...</description>
</item>
<item>
<title>پلاک 27</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-55.html</link>
<description>راننده آژانس اتومبیل را روبروی پلاک 27 نگه داشت .  
- آقا همین جاست . پلاک 27 </description>
</item>
<item>
<title>ای کاش...</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-54.html</link>
<description>ای کاش/
اسب های تازه نفس/
به تاختن روی خاک
 بسنده می کردند.../</description>
</item>
<item>
<title>سواری انگار سراسیمه می تازد</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-53.html</link>
<description>داستان مکرر تشنگی، داستان دویدن های پاهایی ظریف روی خارهای مناسب دریدن و شکافتن، داستان اثبات برادری در میان برق شمشیرها و نیزه ها، داستان رجزها و جنگیدن ها و...نه...نه ، نمی تواند این باشد. نمی تواند فقط همین باشد.
اصلا این همه عجله برای رفتن به کوفه – به ظاهر – و کربلا – به یقین – برای چیست؟!
آیا حسین پسر علی (علیه السلام ) سیر نزولی جهل دینی را اینقدر پر شتاب می بیند؟!
آیا ادامه حکومت یزید پسر معاویه (لعنت الله علیهم) و عدم اعتراض به تغاصب سکان رهبری جهان اسلام که به انحطاط آن منجر می شود عامل این خروج سراسیمه حضرت گردیده است؟!
آیا از قبل پیش بینی می شود که نگارندگان هزاران نامه  به آنچه نگاشته اند خیانت می ورزند؟!
آیا...؟!
موشکافی وقایع عجیب و قابل تامل کربلای سال 61 هجری چقدر ما را در شناخت جهل دینی و مواجهه با آن کمک می کند؟
هنوز بسیارند کسانی که پیشانی شان پینه بسته و اسلام را بدهکار می دانند و هنوز هم که هنوز است مطالبات وصول نشده از اسلام بسیار دارند!
انگار اتفاقات عجیب دیگری در راه است!
سال 61 هجری خیلی روشن به ما می گوید که چه کسانی بر خلاف عقربه اسلام می تازند.
دوباره انگار عقل ها امیدشان به چشم ها دوخته شده است و البته چشم ها هیچ تضمینی نمی دهند که راست می بینند یا دروغ.
جهل دینی قهقهه سر می دهد.
دوباره انگار صدای پای سواری سراسیمه می آید...</description>
</item>
<item>
<title>عروسک غمگین</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-52.html</link>
<description>مادر گفت: &amp;quot;تاحالا اینقدر برای  یه عروسک لج نکرده بودی؟!&amp;quot; 
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال.</description>
</item>
<item>
<title>علت رشد اسلام در غرب</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-51.html</link>
<description>قرن هاست که از تقابل مجریان ادیان می گذرد. جنگ هایی ماندگار تا ثابت شود کدام دین حق است! شاید این جنگ ها نوعی تنازع بقا برای ادیان بوده است. و این گونه نبرد ها برای بسیاری از مجریان دینی غرب از نوعی تقدس برخوردار است!</description>
</item>
<item>
<title>لعنت به این سقف نمور</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-50.html</link>
<description>چقدر لبخند تو، طول می کشد؟!/
ثانیه ها انگار/
خبر دار ایستاده اند...
</description>
</item>
<item>
<title>انار ترک خورده</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-49.html</link>
<description>سوز سرمای شب چله گوش های مرد را کرخت کرده بود. سه ساعتی بود که توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد...</description>
</item>
<item>
<title>چکمه های پدرش</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-48.html</link>
<description>پس از اشغال ایران توسط متفقین در سال 1320 رضاخان قلدر دید که دیگر پشمی در کلاهش باقی نمانده است و به ناچار بایستی کاسه کوزه اش را جمع کند و مثل غربتی ها راهی بلاد غریب شود، دست به دامان فروغی که وزیرش بود شد. </description>
</item>
<item>
<title>قربانی!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-47.html</link>
<description>تصاویر زیبای دشت از آن بالا قشنگ تر جلوه می کرد. حجمش تقریبا نیمی از 
فضای پشت نیسان وانت را پر کرده بود... 
</description>
</item>
<item>
<title>ملکم خان و دستمالش!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-46.html</link>
<description>می گویند وقتی میرزا ملکم خان ملقب به پرنس اصفهان را برای به دنیا آمدن انتخاب کرد پدرش ذوق کرد و با حالتی شرم گنانه از کیش مسیحیت تغییر ذائقه داده مسلمان شد!
</description>
</item>
<item>
<title>عبور از شب جنگل!</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-45.html</link>
<description>به زور خودم را ازمیان برف ها به جلو می کشم . پاهایم کرخت شده اند . دانه های برف توی سرمای شب درشتتر و بلوری تر به نظر می رسند.صدای زوزه ی چند گرگ دردوردست به دلم هراس می اندازد. دوباره به تکاپو می افتم. صدای قرچ قرچ برف مرموز است.هر آن فکر می کنم الان است که زیر پایم خالی شود. آسمان سیاه سیاه است ، به طوری که نورستاره هایی که در پهنای آن جا خوش کرده اند چشم آدم را میزند . همه چیز برایم دلهره آوراست . پاهایم به فرمان من نیستند ، اما محلشان نمی گذارم . تا آنجا که در توان دارم به سمت تنها نور ضعیفی که از آن کلبه پت پت  می کند حرکت می کنم . صدای زوزه ی گرگ ها قطع شده است . سراسیمه به سوی کلبه حرکت می کنم . کسی انگار از جلوی پنجره رد می شود ...

</description>
</item>
<item>
<title>او هم بشر بود</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-44.html</link>
<description>سال ها پیش دوستی که ادعا می کرد بسیار با اولیاء خدا در ارتباط است می گفت: من سال هاست خیار را بدون نمک می خورم و از این راه نفسم را در بند می کشم!&amp;quot; </description>
</item>
<item>
<title>از انقلاب تا امام حسین (ع)</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-43.html</link>
<description>از انقلاب/

تا امام حسین(ع)/

مگر چقدر راه است/

که این همه مسافر/

در پیچ شمیران/

گم می شوند و/

سر از دارآباد/

در می آورند؟!</description>
</item>
<item>
<title>ازانقلاب تا...</title>
<link>http://www.papoy.ir/view-42.html</link>
<description>ازانقلاب 
تاامام حسین(ع)
مگرچقدرراه است...</description>
</item>

</channel>
</rss>