یادداشت
افسانه های رنگی
چیزی شبیه حال بهم خوردگی آزارم می دهد. اصلا حوصله خاطرات بزرگترها را ندارم. حوصله افسانه هایشان را که به داستان های خیالی شاهنامه پهلو می زند. احساس می کنم به شعورم توهین می شود...
چهارشنبه، 7 بهمن 1388 - 01:56
|
یادداشت
چهل سال پیش...
چهل سال پیش از اینکه یک تار از محاسنم سفید شده بود دلم لرزید و به خودم گفتم: "دیگه پیر شدی رفت!" الان وقتی به آئینه نگاه می کنم می بینم؛ فقط یک تار از محاسنم سیاه مانده!!
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:54
|
یادداشت
هر ذره که می جنبد..
خداوندا! هر ذره که می جنبد جز به اراده ی تو نیست...
چقدر به این حقیقت کم بینم؟! اگر می دانستم
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:48
|