یادداشت
"آخرین سامورایی" فیلمی که دوستش دارم
در زمانه های قدیم سیصد سرباز ایرانی چنان جلوی هزاران سرباز متجاوز یونانی ایستادند...
چهارشنبه، 16 تیر 1389 - 16:13
|
یادداشت
خداحافظ داستان همشهری
داستان کوتاه تولد و مرگ مجله " داستان همشهری" که دیر آمد و زود رفت. داستان کوتاه مجله ای که می رفت تا تنها حلقه اتصال داستانی کشور باشد. داستان کوچ همیشگی که اتفاقی طبیعی است در عرصه فرهنگ تا چه رسد ادبیات... داستان کن فیکون شدن یک مجله
دوشنبه، 31 خرداد 1389 - 12:38
|
یادداشت
آقای موسوی دلمان برایت تنگ شده!
سلام جناب آقای مهندس موسوی! حالت خوبه؟! دلمان برایت تنگ شده، پیدایتان نیست سید اولاد پیامبر!؟ یادمان نمی رود که چگونه آن روز در آن سالن مملو ازجمعیت هواخواهتان، چشم چراغ جوان ها، آقا سید محمد که ماشاالله امام زاده ای برای خودشان هستند، تمام قد ایستاد و با همان لبخند همیشگی اش شال متبرک شده ای را به گردن شما انداخت. شما کنار یکدیگر ایستادید و به ابراز احساسات پرشور حاضرین با لبخند و تکان دادن دست پاسخ دادید.
پنجشنبه، 16 اردیبهشت 1389 - 13:22
|
یادداشت
نشاط اجتماعی در کمین دغدغه متولیان!
احساسی شبیه به عطش، کوچک و بزرگ نمی شناسد. حال اگر این عطش نیازفرهنگی باشد بی تابی اش بیشتر بروز می یابد و به چشم می آید. یکی از بارزترین این نیازها که خلاء آن تقریبا احساس می شود " نشاط اجتماعی" است.
سه شنبه، 17 فروردین 1389 - 23:41
|
یادداشت
افسانه های رنگی
چیزی شبیه حال بهم خوردگی آزارم می دهد. اصلا حوصله خاطرات بزرگترها را ندارم. حوصله افسانه هایشان را که به داستان های خیالی شاهنامه پهلو می زند. احساس می کنم به شعورم توهین می شود...
چهارشنبه، 7 بهمن 1388 - 01:56
|
یادداشت
چهل سال پیش...
چهل سال پیش از اینکه یک تار از محاسنم سفید شده بود دلم لرزید و به خودم گفتم: "دیگه پیر شدی رفت!" الان وقتی به آئینه نگاه می کنم می بینم؛ فقط یک تار از محاسنم سیاه مانده!!
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:54
|
یادداشت
هر ذره که می جنبد..
خداوندا! هر ذره که می جنبد جز به اراده ی تو نیست...
چقدر به این حقیقت کم بینم؟! اگر می دانستم
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:48
|