داستان
پلاک 27
راننده آژانس اتومبیل را روبروی پلاک 27 نگه داشت .
- آقا همین جاست . پلاک 27
|
|
دوشنبه، 14 دی 1388 - 16:06
|
داستان
عروسک غمگین
مادر گفت: "تاحالا اینقدر برای یه عروسک لج نکرده بودی؟!"
سمیرا تازه رفته بود توی چهار سال.
|
|
سه شنبه، 24 آذر 1388 - 16:30
|
داستان
انار ترک خورده
سوز سرمای شب چله گوش های مرد را کرخت کرده بود. سه ساعتی بود که توی کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زد...
|
|
چهارشنبه، 11 آذر 1388 - 14:27
|
داستان
قربانی!
تصاویر زیبای دشت از آن بالا قشنگ تر جلوه می کرد. حجمش تقریبا نیمی از
فضای پشت نیسان وانت را پر کرده بود...
|
|
یکشنبه، 8 آذر 1388 - 11:11
|
داستان
سخاوت در ایستگاه BRT
اواسط خرداد ماه بود اما به خاطر بارش باران در شب قبل، هوای شهر بسیار لطیف و رو ح انگیز بود. تا ظهر یکی دو ساعتی مانده بود و سیامک به خودش قول داده بود که کتاب "تاجر ونیزی" را امروز به پایان ببرد...
|
|
شنبه، 23 آبان 1388 - 12:07
|
داستان
بهترین بهانه
می دانست که گناهش سنگین تر ازآن است که جرات کند با او روبروشود. فکرش به جایی نمی رسید. آرام ازمیان کوچه ها گذشت...
|
|
سه شنبه، 19 آبان 1388 - 15:15
|
داستان
ایثار مزخرف!!
مثل هر روز یک جفت کفش کهنه رو سفت بغل کرد و به قفس گنبدی شکل قناری ها زل زد...
|
|
یکشنبه، 26 مهر 1388 - 11:51
|
داستان
از جنس هوا
گویی از جنس هوا بود...یک نفس عمیق و بعد کج شدن سر روی...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 10:38
|
داستان
نجابت همیشگی
از چشماش نجابت می درخشید. موهای پیشانیش را که نسیم بازی می داد، جذابیتش چند برابر می شد. رو برویش زانو زدم...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:55
|
داستان
وضع حمل درمیان مردها!
مش رحیم ترسیده بود که نکند کمرش بشکند ./
- یک کم دیگه طاقت بیار ، الان میرم کمک میارم...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:54
|
داستان
موها شو حال می کنی ؟ !
- وای معصومه ، نمی دونی وقتی موهاشو می ریزه روی صورتش
چه دلبری می شه ؟ !/
ساعت سه بعدازظهر بود ...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:53
|
داستان
میان بر...جنگل...شرط!
به زور خودم را ازمیان برف ها به جلو می کشم . پاهایم کرخت شده اند . دانه های برف توی سرمای شب درشتتر و بلوری تر به نظر می رسند.صدای زوزه ی چند گرگ دردوردست به دلم هراس می اندازد...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:51
|
داستان
از بیمارستان
الو! الو! آقای میرابی! من از بیمارستان تماس می گیرم.../
بیمارستان؟!/
شقیقه های مرد تیر کشید...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:50
|
داستان
غرور +
دلم برایش می سوخت !/
- بذار کمکت کنم! /
دستم را به طرفش دراز کردم ...
|
|
شنبه، 18 مهر 1388 - 06:49
|
داستان
رد یک دوست...
مثل هر شب سر کوچه قرار می گذاریم. ناگهان صدای پای چند نفر، کنجکاوم می کند./
علی جلوتر از بقیه می دود./
-ایست... ایست...
|
|
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 11:07
|
داستان
ادای احترام به صدام!
می دانست اگر اسیر شود تکه پاره اش می کنند! این را سرگرد جاسم می گفت. صدای الله اکبر درتمام
|
|
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 10:53
|
داستان
ایستگاه سجده
پیرمرد آرام وضو گرفت. علی کوچولو هم مثل همیشه به تقلید از پدربزرگ تندی صورت و دستش را
|
|
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 08:55
|
داستان
راز قبرستان
ساعت نه ونیم صبح بود که ننه زبیده درحالیکه چشمهای درشتش به سقف چوبی اتاقش دوخته شده
|
|
پنجشنبه، 16 مهر 1388 - 08:02
|
داستان
موفقیت بزرگ!
ضمن احترام و عرض ادب نسبت به دانش دانشمندان این مرز و بوم... حدیث چیز دیگریست!
همه بودند
|
|
چهارشنبه، 15 مهر 1388 - 15:15
|