سواری انگار سراسیمه می تازد
داستان مکرر تشنگی، داستان دویدن های پاهایی ظریف روی خارهای مناسب دریدن و شکافتن، داستان اثبات برادری در میان برق شمشیرها و نیزه ها، داستان رجزها و جنگیدن ها و...نه...نه ، نمی تواند این باشد. نمی تواند فقط همین باشد.
اصلا این همه عجله برای رفتن به کوفه – به ظاهر – و کربلا – به یقین – برای چیست؟!
آیا حسین پسر علی (علیه السلام ) سیر نزولی جهل دینی را اینقدر پر شتاب می بیند؟!
آیا ادامه حکومت یزید پسر معاویه (لعنت الله علیهم) و عدم اعتراض به تغاصب سکان رهبری جهان اسلام که به انحطاط آن منجر می شود عامل این خروج سراسیمه حضرت گردیده است؟!
آیا از قبل پیش بینی می شود که نگارندگان هزاران نامه به آنچه نگاشته اند خیانت می ورزند؟!
آیا...؟!
موشکافی وقایع عجیب و قابل تامل کربلای سال 61 هجری چقدر ما را در شناخت جهل دینی و مواجهه با آن کمک می کند؟
هنوز بسیارند کسانی که پیشانی شان پینه بسته و اسلام را بدهکار می دانند و هنوز هم که هنوز است مطالبات وصول نشده از اسلام بسیار دارند!
انگار اتفاقات عجیب دیگری در راه است!
سال 61 هجری خیلی روشن به ما می گوید که چه کسانی بر خلاف عقربه اسلام می تازند.
دوباره انگار عقل ها امیدشان به چشم ها دوخته شده است و البته چشم ها هیچ تضمینی نمی دهند که راست می بینند یا دروغ.
جهل دینی قهقهه سر می دهد.
دوباره انگار صدای پای سواری سراسیمه می آید...
شنبه، 28 آذر 1388 - 13:56
|
عبور از شب جنگل!
به زور خودم را ازمیان برف ها به جلو می کشم . پاهایم کرخت شده اند . دانه های برف توی سرمای شب درشتتر و بلوری تر به نظر می رسند.صدای زوزه ی چند گرگ دردوردست به دلم هراس می اندازد. دوباره به تکاپو می افتم. صدای قرچ قرچ برف مرموز است.هر آن فکر می کنم الان است که زیر پایم خالی شود. آسمان سیاه سیاه است ، به طوری که نورستاره هایی که در پهنای آن جا خوش کرده اند چشم آدم را میزند . همه چیز برایم دلهره آوراست . پاهایم به فرمان من نیستند ، اما محلشان نمی گذارم . تا آنجا که در توان دارم به سمت تنها نور ضعیفی که از آن کلبه پت پت می کند حرکت می کنم . صدای زوزه ی گرگ ها قطع شده است . سراسیمه به سوی کلبه حرکت می کنم . کسی انگار از جلوی پنجره رد می شود ...
دوشنبه، 25 آبان 1388 - 15:34
|
از انقلاب تا امام حسین (ع)
از انقلاب/
تا امام حسین(ع)/
مگر چقدر راه است/
که این همه مسافر/
در پیچ شمیران/
گم می شوند و/
سر از دارآباد/
در می آورند؟!
شنبه، 23 آبان 1388 - 12:21
|
بهترین بهانه
می دانست که گناهش سنگین تر ازآن است که جرات کند با او روبروشود.
فکرش به جایی نمی رسید. آرام ازمیان کوچه ها گذشت.
صدای خنده ی بچه ها که توی کوچه بازی می کردند توجه اش را جلب کرد.
آه خدای من! چه قدر این دو کودک آسمانی اند؟!
فکری مثل رعد توی ذهنش گذشت!
.........................................
پیامبر وقتی دید که جگر گوشه هایشِ(حسن وحسین) روی دوش مرد نشسته اند آنقدر متبسم شد که دندان های مبارکشان پیدا شد.
مرد بهترین بهانه را برای شفاعت نزد حضرت رسول(ص) آورده بود.
سه شنبه، 19 آبان 1388 - 15:38
|