صفحه اول     درباره ما     تماس با ما     پیوندها   یکشنبه، 31 اردیبهشت 1391 - 22:32   
  تازه ترین نوشته ها:مظفرالدین شاه عزیز بابا شاه      نگاهی به اولین حضور «شهرستان ادب» در نمایشگاه کتاب     سمفونی عقربه ها     پرده از راز پاپوی     آغوش آشنا       
 داستان
  آغوش آشنا
وقتی در آغوشش گرفت تا ازش خدا حافظی کند و بگوید تو هم مثل علی منی بغضی غریب توی سینه اش نشست. محکم در آغوشش گرفت. دوباره به صورتش خیره شد. انگار این علی بود که کلاهش را بر سر گذاشته بود و مدام به رویش لبخند می زد و می گفت: مادر نگران نباش... تا غروب بر می گردم. یه ناهاری اون بالا می زنیم و بر می گردیم... غروب آمده بود ولی ... - مریم جان! جون تو و جون این علی من که تو سینه به امانت داری... نری پشت سرت رو نگاه نکنی... من خیلی زود دلم برا علی ام تنگ می شه ها...
  راز خوش خطی
همه حضار به احترام استاد بلند شدند. استاد آرام آرام از جلوی جمعیت گذشت و رفت روی سکو پشت میکروفن ایستاد. سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود. گویی تمام علم در مقابل حضاری که خود اهل علم بودند ایستاده بود. بنر پشت سر استاد با خط نستعلیق زیبایی چشم را می نواخت. " مقدم استاد ارجمند حضرت علامه..." استاد شروع به صحبت کرد. آرام و با طمئنینه. اما زمان زیادی نگذشت که ناگهان از سخن ایستاد و دیگر چیزی نگفت! چشم هایش در میان جمعیت به نقطه ای خیره مانده بود! نیمی از سالن به آن سمت چشم دوختند. اما چیزی متوجه نشدند. استاد آهسته از روی سکو پایین آمد و بسمت آن نقطه حرکت کرد. پیرمردی به احترام از جا بلند شد. استاد به گونه ای به او احترام کرد که کسی تا آن زمان از او سراغ نداشت... - سلام آقا! یادتونه به خاطر خط خیلی بدم چقدر چوب به این کف دستم زدید؟ آنقدر که بالاخره دست خطم خوب شد... پیرمرد به علامت شرمساری سرش را پایین آورد. استاد دست معلم پیرش را گرفت و بوسید. آن روز حضرت علامه جعفری (ره) به حضار یادآوری کرد که انسان به هر مرتبه ای از دانش اگر برسد باز بایست در مقابل معلم خود دانش آموزی حق شناس باشد.
  اسب مهمان
چشمهای غریب اسب روی دیوار تو چشمهایش گره خورده بود که مادر با سینی غذا وارد هال شد. بوی عطر زنانه تندی تو فضا پیچیده بود. آخرین قاشق راکه توی دهنش گذاشت زنگ درخانه به صدا درآمد."امیر پسرم ! برو تو اتاق سر درست... فردا امتحان داری،آفرین! من قربون اون شکل ماهت..." حوصله درس خواندن نداشت. رفت روی تختش دراز کشید. دستش سرخورد و از تخت آویزان شد. قاب تکیه داده شده به تخت توجه اش را جلب کرد! خم شد و قاب عکس را برداشت. پدرهمچنان لبخند میزد! اندازه اش با عکس توی هال یکی بود. رفت توی هال. زنی داشت حرف می زد: "آدم زنده باید زندگی کنه...پرویز آقا مرد زندگیه..."
  ادامه داستان
 
 یادداشت مقاله
  در محضر استاد (به یاد استاد فقیدم جناب آقای منذر)
  کلمه هایی که خیلی هم سرباز نیستند
  پرسه ای صمیمانه در ساحت غزل
  طبیعت گرایی در"این شعرها ادامه باران است"
  اخوان ثالث ؛ فروغ شعر نو
  هاله های نهیلیسم در شعرواره های شاملو
  علت رشد اسلام در غرب
  او هم بشر بود
  ادامه یادداشت مقاله
 
 آثــار
گل هایی که روی دیوار خشکید (داستان بلند)
  گل هایی که روی دیوار خشکید (داستان بلند)
(معرفی و نقد)
لب خند روی دیوار (شعر دفاع مقدس)
  لب خند روی دیوار (شعر دفاع مقدس)
  ادامه آثــار
 
 شـعر
  سمفونی عقربه ها
عقربه ها / بالا مانده اند/ تسلیم نگاه تو/ شرمگین از سرازیر شدن./ دوباره بخوان / فرصت خوبی ست...
  قناری و شاخه
شاخه را اگر سرد است...
  هر چه داریم
تو را هیچگاه از یاد نخواهیم برد/ هنوز/ کوچه هامان به نام توست/ خیابان هامان/ بزرگراه هامان.../ هنوز/ هرچه داریم از شما داریم/ خانه هامان/ ویلاهامان.../
  بیشترین محصول
امسال/ بیش‌ترین محصول را درو کردیم/ امسال/ به جست و جویت/ دوباره آمدند/ و زمین را شخم زدند/ ولی/ پدر می‌خواهد/ سال‌های بعد نیز/ بیش‌ترین محصول را/ درو کند!/ پس/ مزارت برای همیشه/ مخفی خواهد ماند.
  می دانم نگرانی
برادر من!/ که پرچم به دست گرفته ای و/ غریو الله اکبر داری/ می دانم که نگرانی/ این قطاری که از زیر انقلاب می گذرد/ در نیاوران ایستگاه ندارد!
  من هم دوستت دارم
گاهی/ دلم آنقدر تنگ می شود/ که می خواهم دست تک تک شهر را ببوسم/ بروم بر بلندای بلندترین مناره شهر/ از لابه لای آیه الکرسی هایم ، به سمتشان فوت کنم/ چشم بدوزم به قطرات ریز باران/ به آغوش گرم خدا/ آرام بگویم: من هم دوستت دارم...
  چشمهایت،چشمهایم
چشمهایت/ حرف که می زند/ چشمهایم/ بغض می کند/ و من/ در لغزش معصومانه ی چشمهایت/ می لرزم./ اما دوباره/ زمان رفتن است،/ پس می روم/ و تکثیر شدن مدامم را/ در چشمهایت/ نمی بینم...
  ادامه شـعر
 
 آمـار بازدیـد
بازديد امروز:135
بازديد دیروز:191
 
 یادداشت
  نگاهی به اولین حضور «شهرستان ادب» در نمایشگاه کتاب
بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب امسال مثل هر سال شلوغ است و پر جنب و جوش...اما نه! الان که خوب نگاه می کنم از سالهای قبل گویا شلوغ تر است. شلوغ و بی نظم. غرفه ها لاغرتر شده اند. هر کدام حداقل دو متر. اگر از پیش آدرس مقصدت معلوم نباشد کلاهت پس معرکه است. در این ازدحام جمعیت و در این راهروهای باریک مردم در هم می لولند و هوا را از هم می قاپند به زور نفسی تازه می کنم و راهم را کج می کنم به سمت راهروی سوم.
  ادامه یادداشت
 
 طنـز
  مظفرالدین شاه عزیز بابا شاه
مظفربابا علیرغم دائم الپکر بودنش اما ماند و بعد از شایستگی های فراوانی که در همان سنین طفولیت نشان داد چهل سالی حاکم سرزمین آذربایجان بود. اصلا می گویند اول بار او آسفالت را به ایران آورد. دلیلش را هم ناراحتی کلیله اش می دانند که مجبور بوده خیلی جاها را آسفالت کند!
  روایتی دیگر از ولنتاین!
روایتی دیگر از ولنتاین! از آنجا که روز والنتاین دیگر جهانی شده لاجرم حرف ها و حدیث ها هم در موردش در حد "خیلی"، بسیار است! مثلا جالب است که در روایتی تقریبا معتبر آمده است که آقای والنتاین فردی مسیحی بوده که خیلی خیلی به کودکان عشق می ورزیده است.1 ولی بعضی معاندان وی که به این بزرگوار رشک می بردند آورده اند که او را به خاطر اینکه از پرستش خدایان سرباز زده بوده به زندانش کردند؛ الله اعلم.
  ادامه طنـز
 
 گزیده ای از یک کتاب
  در اهمیت داستان کوتاه
ویلیام فاکنر در مصاحبه ای با نشریه پاریس ریویو (1956) کمی به شوخی گفته است: شاید هر رمان نویسی اول می خواهد شعر بگوید ولی بعد می بیند نمی تواند. آنوقت به سراغ داستان کوتاه می رود که دشوارترین قالب بعد از شعر است. وقتی در آن هم موفق نمی شود تصمیم می گیرد رمان بنویسد.
  نکاتی مهم درباره داستان نویسی
در نوشتن ژانر ادبی داستان، توجه به نکاتی که رعایت آن ها سبب خلق رمانی در اندازه های بین اللملی خواهد شد حائز اهمیت است. این موارد که ذیلا بدان اشاره می شود جدا از موضوع و محتوای داستان است.
  ادامه گزیده ای از یک کتاب
 
 
 
برنگار
آب و هوای 44 شهر
موتور جستجوی قطره
::  صفحه اصلی ::  تماس با ما ::  پیوندها ::  نسخه موبایل ::  RSS ::  نسخه تلکس
چنانچه از مطالب این سایت با ذکر منبع استفاده گردد سپاسگزار خواهم بود
papoy1@yahoo.com
پشتیبانی توسط: گروه نرم افزاری فکا